۲۶ سالمه از تنهایی خسته شدم، تنهایی خیلی بده، اولش خیلی احساس قدرت میده، نظر هیچکس برات مهم نیست، تنهایی مسافرت میری، تنهایی قهوه میخوری، دوستاتو میزاری کنار، که خودت خودتو درک کنی ولی بازم میبینی نمیشه ارتباط نداشته باشی، ارتباط مجدد با مردم برقرار میکنی میبینی قضاوتت میکنن و درک نمیشی، دوباره کنار میکشی، شاید یه دختر فهمیده بتونه زندگی رو بهت برگردونه، اما سمت هرکی میری یاد نداشته هاش میفته و نه میشنوی، خسته شدم، از کلمه خسته شدم خسته شدم، به معنای واقعی دیگه نمیخام زنده باشم،