با شوهرم یه روز قبل از عید دعوای بدی کردیم شبشم خونه مادرشوهرم دعوت بودیم جاریم همش پرسید چراانقد ناراحتی خلاصه ترکیدم و گفتم هم در مورد شوهرم هم خانواده شوهرم نفرینشونم کردم بعد حس میکنم جاری عوضیم رفته به شوهرش گفته برادرشوهرمم سرسنگین بود حالا حوصله اخم و کم محلی مادرشوهرم و خواهرشوهرمو ندارم،باورتون نمیشه به قدری بامن مهربون حرف زد منم حالم بدبود از زیر زبونم کشید بیرون منم با گریه تعریف کردم ۴۳سالشه من ۳۰سالمه
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
میفهممت که تو اون لحظه چه حسی داشتی تو کار بدی نکردی چون احساست رو بروز دادی ولی این قسمتش که پیش جاریت درد دل کردی اشتباه کردی از قدیم گفتن هوو با هوو میسازه هم عروس با هم عروس نمیسازه جاری هیچوقت دوستت نمیشه حالا کاریه که شده خودتو ناراحت نکن اصلا به رو خودت نیار عادی رفتار کن
ایشون تعهدی ندارن که حرفای شما را مثل راز توی سینه چال کنند.نه ایشون، نه هیچکس. اگر چیزی را نمیخواهید کسی بدونه، از اول توی سینه خودتون چال کنید و نگید.