🔹
بعد از ظهر بود،
حول و حوش ۳_۴
عاشق این ساعت از روز بودم!
پرده هارا کنار میزدم و آفتاب،مستقیم مینشست توی اتاق،
میرفتم یکجایی مینشستم که موهایم زیر نور قرار بگیرد،
موهایم زیر نور خیلی قشنگ میشد،
قهوه ایِ روشن،
مامان روبه رویم نشسته بود
خسته بود،
دست کشید روی موهایش،
گفت ببین:
(سفیدی موهام دیگه خیلی معلوم شده؛نه؟!
داره بلند میشه،باید بگم خاله موهامو رنگ کنه...)
چشم هایمرا ریز کردم ،لب هایم را جمع کردم و گفتم:
(نه!اصلاً سفید بهتره،
موهای من که سفید شد،رنگش نمیکنم،
بزار سفیدی هاش معلوم شه اصلاً
اینطوری پخته تر به نظر میام!)
مامان خندید
یکجوری خندید!...
(گفت: منم همسن تو بودم،همینو میگفتم!
گفتم:من فرق دارم
گفت:یه زمانی میگفتم کی میشه ۱۸_۱۹سالم شه
یه جایی به خودم اومدم دیدم دارم در مقابل ۳۰سالگی ایستادگی میکنم!
به خودم اومدم دیدم دخترم دیگه بزرگ شده،
خانوم شده
به خودم اومدم دیدم موهام داره سفید میشه!)
خندیدم،یکجور تلخ
خودم را تصور کردم،
چیزی بین ۳۰_۳۵سال سن دارم،
موهای بلندم را باز کرده ام،
زیرآفتاب مینشینم،دست میکشمروی موهایم،
به دخترم میگویم:(میبینی موهام چقدر سفید شده؟! )
دخترم شبیه من است، لاغر و سفید پوست،با موهای بلند و قهوه ای...
دخترم در اوج نوجوانی ست
معلوم نیست حواسش کجاست،دلش را کجا گذاشته،
میدانم که میخواهد زودتر بزرگ شود...
میپرسم:(دوس داری زود تر بزرگ شی نه؟!)
میخندد،
چشمهایش را میخوانم،دلم یکجوری میشود،
دست هایشرا میگیرم،
انگشتهایش مثلمن لاغر است،لاک قرمز زده،یاد خودم می افتم،
پیشانی اش را میبوسم
(عزیز دل مادر!
در همین سن متوقف شو،
بسیار بخند،بلند بخند
برقص،
موهایت را باز کن
زیباترین باش
دخترانگیت را به رخ دنیا بکش
عاشق شو
بگزار قلبت بتپد،
به خدا که من حالا بسیار خسته ام،
و دلم برای آن همه شور و هیجان و عشق و زیبایی ضعف میرود...)
یکدفعه به خودم می آیم،
خدا را شکر که هنوز موهایم سفید نشده
هنوز بزرگ نشده ام،
هنوز وقت دارم بیشتر بخندم
دنیا را بگردم
مستانه عاشق شوم
زیبا ترین باشم،
موهایم را به دست باد بدهم
و بعد ها،
به دخترم بگویم،
من بسیار جوانی کرده ام،حالا نوبت توست،تا موهایت سفید نشده،
شیدایی را تجربه کن!
💙🔮