خارسوم از راه دور حدود ۷۰ کیلومتر بعد اولش که اصلا خوشحال نشد بعدش لال شد و هیچی با من نمیگفت و ارتباط چشمی نمیگرفت منم خودم با فیلم مشغول کردم بعد برا شوهرم چای اورد شوهرم چایی بر نداشت بدون اینکه یه تعارف بمن بکنه چایی رو برد اشپز خونه
سفره رو پهن کرد ما خونمون شام خورده بودیم
بچهای خ شوهزمم اونجا بودن ، هی میگفت بچها بیاین شام بعد که همه غذا رو خوردن وسط کار یه تعارف الکیم بمن کرد ، غذا رو که خوردن پاشدم ظرفاش رو شستم خلاصع تا صبح لال بود ،رفتم بیرون شوهرمم اومد بهش گفتم نمیبینی رفتار مامانت رو در کمال نا باوری اونم متوجه شد صبح از خونشون زدیم بیرون من کلی گریه کردم تازه هی بچها رو دعوا میکرد و کنایع میزد ، من کلی فکر کردم که چرا ؟ چیکار کردم مگه ؟ ب نتیجه یی نرسیدم
اینم بگم عروسی برادر شوهرمه خبلی بریز بپاش کردن شاید دست پیش گرفت که پس نیوفته درحالیکه من هیچیییییی نگفتم هیچی ، رفتم مسجد کنار خونسون بغض داشت خفم میکرد کلی گریه کردم