خالم اومده بود خونمون ، خواهرم هم نمی تونست در شربت بچشون باز کنه ، چون خیلی سخت بود و درش سفت بود ، من و خواهرم هم کلا آدمایی هستیم که اصلا پدر و مادرمون رو اذیت نمی کنیم ، بعد یهو بابام با یه لحن خیلی تند برگشت گفت ، چرا نمی تونی، از بس بهتون کار ندادیم اینجوری شدین، همه رو جلوی خالم گفت خیلی ما رو تخریب کرد ، بعد بابام با پسرخاله رفت بیرون ، مامانم هم طرف بابامو گرفت ، خواهرم هم خیلی گریه کرد ، منم از عصبانیت جلوی خالم برگشتم گفتم اگه ما شغل نداشتیم تا حالا ما رو از خونه بیرون کرده بودین 🥺🥺 ، احساس می کنم حرفم خیلییییی بد بوده ، مامانم هم بعدش گریه کرد ، در حالی که من و خواهرم به اندازه کافی منظم هستیم ولی خوب همیشه هم نمی شه مرتب باشه آدم من خودم دانشجوی معلمی هستم و از مهرماه ایشالا معلم می شم ، خواهرم هم پرستاره ، خیلی اعصابم خورد شد ، اصلا دعوای بدی شد ، خواهرم خیلی جواب بابامو داد .