2777
2789
عنوان

بازي سرنوشت

15237 بازدید | 207 پست

سلام دوستان من كاربر جديد نيستم قبلا بخاطر بعضي ها  درخواست لغو كاربري داده بودم اما چون دوست داشتم داستان سرنوشتمو بخونيد دوباره كاربري إيجاد كردم. هدفي جز درد ودل و خوانده شدن داستانم ندارم لطفا صبور باشيد متن را  از قبل تايپ كردم دوستاني كه مشتاق نيسان بدون توهين تاپيك رو ترك كنن لطفا

اگه نظرتون مخالف با نظر منه لطفا منو ريپلاي نكنيد ميتونيد خودتون نظراتتون رو در پست هاي مستقل بگيد نه با ريپلاي كردن نظرات من😏

بنام حضرت دوست كه هرچه داريم از اوست...

بازي سرنوشت

تو يه خونه ١٠٠ متري با اوضاع اقتصادي نه چندان خوب به دنيا اومدم پدرم مرد بسيار مهرباني بود ولي بيماري اش بر كل زندگيمون تأثير داشت (جانباز موجي اعصاب جنگ تحميلي بود) اما هرگز از بنياد حقوق و مزايايي دريافت نكرد معتقد بودكه با خدا معامله كرده.

روزايي كه بيماريش اوج گرفت از رفتن سر كار ناتوان شد، حدودا ٧ ساله بودم مادرم براي اينكه محتاج برادران و ناپدري اش نباشد سر كار رفت اوايل خيلي سختي كشيد اما بعدها استخدامش كردند و الان كه بازنشسته شده از كار كردنش در جواني راضي است چون همچنان محتاج كسي نيست و زن مستقل و متكي به خود است.

اگه نظرتون مخالف با نظر منه لطفا منو ريپلاي نكنيد ميتونيد خودتون نظراتتون رو در پست هاي مستقل بگيد نه با ريپلاي كردن نظرات من😏


مادرم ٥ فرزند داشت كه من چهارمي بودم ، آن زمانها بچگي نكردم و خاطره اي از بازيهاي كودكانه ندارم فقط يه عروسك داشتم كه مادر از تعاوني اداره برام خريده بود و همون عروسك همدم تنهايي من بود. خواهر بزرگترم كه فرزند ارشد بود دانشجوي فيزيك بود ودائم درحال درس خواندن بود

من و خواهروسطيم در نبود مادر، از پدر پرستاري ميكرديم و به كارهاي خانه و آشپزي مشغول بوديم تا مادر از سركار برميگشت ما فرصت ميكرديم به درسهايمان برسيم.خواهر وسطيم برخلاف خواهر بزرگترم از درس متنفر بود و علي رغم تلاش همه خانواده (مخصوصا پدر )تا سوم دبيرستان بيشتر ادامه نداد و با پسري آشنا شد ودر همان سال با پافشاري خودش و تهديد به خودكشي توانست رضايت پدر رو براي ازدواج بدست بياره( بماند كه زندگي خواهر وسطيم خيلي خراب شدو به ازدواج سوم ختم شد)

بعد از رفتن خواهر وسطيم من تنهاتر از قبل شدم

خواهر بزرگترم همچنان سرش به كتاب و درس مشغول بود و ٢ برادرهايم مشغول شيطنت هاي پسرانه.تا راهنمايي درسم خوب بود هميشه معدل بالاي ١٨ داشتم و تا اون موقع هيچ دوست صميمي نداشتم اما سوم راهنمايي با دوستان جديدي آشنا شدم كه بشدت در من تأثيرگذار بودند اونا هميشه از دوست پسراشون و از كادوهايي كه براشون ميخرن صحبت ميكردن همين ها منو بفكر فرو برد و تازه خودمو ازقبل هم تنها تر ميديدم.

تا اينكه يروز يكي از همون دوستاي صميمي ام ازدواج كرد همون سال( سوم راهنمايي).

يه دوست صميمي ديگه هم داشتم اونم با فاميلشون نامزد كرد و منو تشويق ميكردن كه لااقل با يكي آشنا شو و بعد ازدواج كن همون دوستم كه نامزد داشت منو با دوستِ دوست پسر سابقش آشنا كرد ( فقط ما رو از دور به هم نشون داد و يه عكس و شماره از همون پسره بهم داد كه  همون روز از لاي كتابم افتاد وسط هال وبرادرم ديد و برداشت خلاصه كلي دعوا با من كرد و رفت سر وقت اون پسره( تو محله ما مغازه داشت) شديم آش نخورده و دهن سوخته.

اگه نظرتون مخالف با نظر منه لطفا منو ريپلاي نكنيد ميتونيد خودتون نظراتتون رو در پست هاي مستقل بگيد نه با ريپلاي كردن نظرات من😏

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

روزها ميگذشت و من تو لاك تنهايي خودم فرو ميرفتم بعد از اون يه نفر ديگه رو معرفي كردن كه من باهاش دوست شم اما وقتي اولين باراومده بود دم مدرسه ببينمش حالم بهم خورديه پسر سن بالا با موهاي كم و رنگ چهره اش تيره. خلاصه همون روز بهش گفتم نميخوام باهات دوست شم و به درد هم نميخوريم.

وارد دوم دبيرستان شدم تا اون موقع هنوز دركي از دوستي و عشق و عاشقي نداشتم فقط از يكي از فاميلهاي دامادمون ( شوهر خواهر وسطي) خوشم ميومد يه جورايي آرزو داشتم مال هم بشيم كه نشد.اون اصلا متوجه من نبود و كاملا بي تفاوت بود نسبت به من.

يروز صبح زود ٧ ونيم اينا حس كردم يكي دنبالم مياد اول سعي كردم به روي خودم نيارم ولي ديدم هر روز همين موقع مياد پشت سرم. تا يكي دو هفته همش دنبالم ميكرد يروز زنگ كه خورد اومدم سوار تاكسي شم برم خونه ديدم همون  پسره يه كاغذي از جيبش در آورد و روي ماشيني كه كنار مدرسه پارك بود گذاشت قلبم تند ميزد فوري اون كاغذ رو برداشتم قبل از اينكه كسي ببينه اومدم خونه شماره خونه اشون بود ( اون موقع موبايل نبود)نميدونم چند روز با خودم درگير بودم زنگ بزنم يا نزنم خلاصه دل رو زدم به دريا و زنگ زدم

صدام ميلرزيد مادرش برداشت منم الكي گفتم منزل فلاني بعدش گفت نه و قطع كردم. فرداش تو كلاس بودم دوستم مهسا اومد پيشم گفت يكي از كلاس حسابداري اومده كارت داره رفتم دم در كلاس ديدم يه دختره قدكوتاه و سبزه خودشو نسرين معرفي كرد گفت خواهر همون پسره (علي )هست علي برخلاف خواهرش قدبلند و هيكلي بود و چهره مناسبي داشت،نسرين بهم گفت زنگ بزن به داداشم واقعا عاشقت شده چند هفته است با كسي حرف نميزنه فقط به مادرم گفت عاشق يه دختر چادري شدم يا اون يا هيچكس.گفت اگه زنگ زدي بگو با نسرين كار دارم منم گوشي رو ميدم داداشم خلاصه زنگ زدنها و ناز كشيدن ها و عشق ورزيدن ها شروع شد من كه هيچ حسي بهش نداشتم بعد از يكي دوهفته ميخواستمش زندگيم يه حال و هواي تازه گرفته بودخوشحال بودم كه براي كسي عزيز هستم و عاشقمه. در مدت دوستيمون حتي دستامم لمس نكرد همش ميگفت تو عشق مقدس مني بايد عقد كنيم و مال من بشي بعد لمست كنم. روزها ميگذشت و علي هرروز بيشتربهم ابراز علاقه ميكرد (اما فقط پشت تلفن )خيلي به ندرت با هم قدم ميزديم تو پارك، ميگفت نميخوام انگشت نما بشي بعد از عقدمون همه جا ميريم همه ببينن عشقمو، هرصبح  منواز خونه تا مدرسه و از مدرسه تا خونه دورا دور اسكرت ميكرد.

اگه نظرتون مخالف با نظر منه لطفا منو ريپلاي نكنيد ميتونيد خودتون نظراتتون رو در پست هاي مستقل بگيد نه با ريپلاي كردن نظرات من😏

يروز تلفن خونه زنگ خورد جواب دادم مادر علي بود بهم گفت ميخوام با مادرت حرف بزنم و قرار روز خواستگاري رو بذارم منم گفتم مامانم خونه نيست پيغامتون رو ميرسونم. غروب همه ماجرا را به مامانم گفتم مامانم هم كه هميشه با داييم مشورت ميكرد قضيه رو به داييم گفت ، داييم بهم گفت ميتوني ازش يه فيش حقوقي بگيري گفتم بله، چون مطمعن بودم علي رو حرفم  حرف نميزنه . علي فيش حقوقيشو بهم داد اما گفت مال چند ماهه قبله گفتم ميتونم نگه دارم پيش خودم گفت البته عزيزم

اگه نظرتون مخالف با نظر منه لطفا منو ريپلاي نكنيد ميتونيد خودتون نظراتتون رو در پست هاي مستقل بگيد نه با ريپلاي كردن نظرات من😏

ببخشيد دوستان دستم خورد يه قسمتش ديلت شد الان سريع مينويسم كمه اون قسمت، بقيه اش هست تو گوشيم

اگه نظرتون مخالف با نظر منه لطفا منو ريپلاي نكنيد ميتونيد خودتون نظراتتون رو در پست هاي مستقل بگيد نه با ريپلاي كردن نظرات من😏

فيش رو دادم به داييم بعد از دو روز داييم بهم گفت فكر اين پسره رو إز سرت بيرون كن گفتم چرا؟ گفت به جرم اختلاس و همكاري با قاچاقچياي مواد مخدر إز نظام معلق شده

اگه نظرتون مخالف با نظر منه لطفا منو ريپلاي نكنيد ميتونيد خودتون نظراتتون رو در پست هاي مستقل بگيد نه با ريپلاي كردن نظرات من😏

در كمال ناباوري به علي زنگ زدم و بهش گفتم فكر منو إز سرت بيرون كن إز تحقيق رد شدي علي گريه كرد التماس كرد كه تنهاش نذارم قول ميده جبران كنه برميگرده سر كارش، اما من ازش بريدم

اگه نظرتون مخالف با نظر منه لطفا منو ريپلاي نكنيد ميتونيد خودتون نظراتتون رو در پست هاي مستقل بگيد نه با ريپلاي كردن نظرات من😏

با اينكه هيچوقت عاشق علي نشدم اما هميشه تو فكرم بود براي رهايي از فكرش زدم به بيخيالي هركسي شماره ميداد ميگرفتم و يكي دو روز نهايتا باهاشون حرف ميزدم كه علي رو فراموش كنم اما تو يكي از همين شماره دادن ها عاشق شدم كه  اي كاش هيچوقت نميديدمش .اسمش وحيد بود.

دو سال تمام باهم دوست بوديم دوستيمون در حد تماس تلفني و رفتن به كافي شاپ بود كه يروز تو همون كافي شاپ دستمو گرفت من يخ كرده بودم نميخواستم دستمو بگيره بهش گفتم ناراحتم از اينكه دستم تو دست نامحرم باشه بهم اطمينان داد فقط همين مقدار عشق ميورزه نه بيشتر و قصدش ازدواجه من هر روز بيشتر عاشقش ميشدم كارمند بود منم موقع كنكور دادنم بود همون روزا بهم گفت سعي كن از كنكور قبول شي وگرنه من واسه ازدواجمون پا پيش نميذارم من زن تحصيلكرده ميخوام خودش ليسانس بود اما واسه كنكور ارشد آماده ميشد بعد از كنكور روزنامه سنجش رو گرفتم من و دوستم پروين هر دو از دانشگاه سراسري قبول شده بوديم رشته پروين با رشته من متفاوت بود اون حسابداري ميخوند( هم رشته وحيد)

خلاصه من و پروين رفتيم بانك نميدونم پروين چه كار بانكي داشت بهش گفتم موبايلتو ميدي يه زنگ به وحيد بزنم گفت باشه( من موبايل نداشتم اما پروين داشت ، البته بعدا جايزه قبولي تو كنكور بابام براي منم موبايل خريد)

زنگ زدم خواستم وحيد رو سورپرايز كنم الكي گفتم من قبول نشدم ميخواستم عكس العملش رو ببينم بعدا بگم كه ديدم ازم پرسيد كجايي منم اسم بانك و خيابونش رو گفتم فورا خودشو رسوند به بانك ، براي اولين بار پروين رو ديد باهاش احوالپرسي كرد پروين هم خودشو نشون داد گفت من حسابداري دولتي قبول شدم وحيد بهش تبريك گفت بعد بهم گفت ديگه بهم زنگ نزن و تموم شد اين قضيه ما، ازم رو برگردوند رفت منم كه انتظار همچين حركتي رو نداشتم ماتم برده بود حتي نخواستم همونجا روزنامه رو نشونش بدم تو دلم موند كه نگفتم قبوليمو.

اگه نظرتون مخالف با نظر منه لطفا منو ريپلاي نكنيد ميتونيد خودتون نظراتتون رو در پست هاي مستقل بگيد نه با ريپلاي كردن نظرات من😏

خلاصه باهام كات كرد يروز با پروين تو بازار بودم ديدم موبايل پروين زنگ خورد رنگش پريد بهم گفت وحيد داره تماس ميگيره منم تعجب كردم گفتم خودم كه موبايل خريدم بهش هم زنگ زدم شماره امو داره چرا به تو زنگ زده؟ پروين جواب داد تلفنشو فوري گفت سلام آقا وحيد اتفاقا مريم هم بامنه گوشي باهاش حرف بزن گوشي رو گرفتم ديدم وحيد خيلي سرد باهام احوالپرسي كرد وگفت فقط خواستم ببينم خوبي يا نه، گفتم از كنكور قبول شدم بهت الكي گفتم اونروز. بهم گفت باشه موفق باشي و قطع كرد.

بعد ها بهش زنگ زدم گفتم بيا ادامه بديم من بدون تو نميتونم گفت با پروين دوست شده و بهش علاقه داره دنيا رو سرم خراب شدچقدر پروين برام عزيز بود چطور تونست با من اينكارو كنه، زنگ زدم پروين گفتم ازت انتظار نداشتم بهم نارو بزني خيلي عذرخواهي كرد گفت وحيد خودش بهم پيشنهاد داد و گفت من اون دختره ( مريم ) رو نميخوام.

خلاصه گفت ازت شرمنده ام خودمم نميدونم چطور باهات اينكارو كردم و قول داد بل وحيد كات كنه،يكي دو ماه بعد وحيد بازم اومد سراغم كه عاشقمه و از كارش پشيمونه خواست ببخشمش منم به راحتي بخشيدمش چون بدون اون نميتونستم واقعا من بيشتر عاشق بودم روزاي خوبمون داشت سپري ميشد اما اون علي همچنان دست بردار نبود بهش فحش ميدادم بد و بيراه ميگفتم دائم تو راه مدرسه تا خونه دنبالم ميومد و التماسم ميكرد

اعصابمو بهم ميريخت

اگه نظرتون مخالف با نظر منه لطفا منو ريپلاي نكنيد ميتونيد خودتون نظراتتون رو در پست هاي مستقل بگيد نه با ريپلاي كردن نظرات من😏

يروز وحيد ازم پرسيد چرا مثل هميشه خندان نيستم گفت حال وهوات عوض شده چي ناراحتت كرده گفتم يه پسره كه قبلا منو ميخواست همش دنبالمه خيلي اذيت ميكنه اسمشو پرسيد گفتم علي فاميليش هم گفتم فورا شناخت گفت همكلاسي دوران دبيرستانشه رفته بود سراغش كه چرا مريم رو اذيت ميكني اون علي هم كه خدا ازش نگذره الكي بهش گفته بود من قبل از تو ميخواستمش و ما حتي رابطه هم داشتيم. لبهاشو هم بوسيدم ، وحيد با عصبانيت اومد سراغم گفت خيلي پستي و فلان كه منو گول زدي خودتو محجوب نشون دادي هرچقدر قسم خوردم گريه كردم كه دروغ گفته خواسته ميونه ما رو بهم بزنه اما وحيد باورش نشد و براي هميشه بامن كات كرد.

هنوزم نميتونم باور كنم چطور تونستم جدا از وحيد نفس بكشم و زنده بمونم.

نفرت عجيبي از علي تو دلم بود كه عشق منو ازم گرفت( البته يادم نرفته بگم علي قبلا هم همين اراجيف رو به اون فاميل دامادمون ( هم محلي بودن باهم )گفته بودهموني كه من پنهوني تو دلم دوستش داشتم اونم گفته بود مهم نيستم براش و بهش فكر نميكنم البته ميدونستم اون منو نميخواد ولي وجه امو تو فاميل خراب كرد علي نامرد.

بعد از وحيد ديگه روزا برام تكراري بود شبها با گريه خوابم ميبرد به اميد رسيدن بهش چشمامو ميبستم اما ديگه همه چي تموم شده بود بعد از اون سعي كردم خودمو با كلاسهاي هنري مشغول كنم اما زندگيم رنگ باخته بود و هيچي منو راضي نميكرد در طول يكي دوسال خيليا بهم پيشنهاد دوستي ميدادن اما من به هيچكدوم علاقه اي نداشتم هركي ميومد نهايتا چند روز تلفني و قدم زدن تو پارك بود نهايتا من كات ميكردم باهاشون

اگه نظرتون مخالف با نظر منه لطفا منو ريپلاي نكنيد ميتونيد خودتون نظراتتون رو در پست هاي مستقل بگيد نه با ريپلاي كردن نظرات من😏
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792