مادرم ٥ فرزند داشت كه من چهارمي بودم ، آن زمانها بچگي نكردم و خاطره اي از بازيهاي كودكانه ندارم فقط يه عروسك داشتم كه مادر از تعاوني اداره برام خريده بود و همون عروسك همدم تنهايي من بود. خواهر بزرگترم كه فرزند ارشد بود دانشجوي فيزيك بود ودائم درحال درس خواندن بود
من و خواهروسطيم در نبود مادر، از پدر پرستاري ميكرديم و به كارهاي خانه و آشپزي مشغول بوديم تا مادر از سركار برميگشت ما فرصت ميكرديم به درسهايمان برسيم.خواهر وسطيم برخلاف خواهر بزرگترم از درس متنفر بود و علي رغم تلاش همه خانواده (مخصوصا پدر )تا سوم دبيرستان بيشتر ادامه نداد و با پسري آشنا شد ودر همان سال با پافشاري خودش و تهديد به خودكشي توانست رضايت پدر رو براي ازدواج بدست بياره( بماند كه زندگي خواهر وسطيم خيلي خراب شدو به ازدواج سوم ختم شد)
بعد از رفتن خواهر وسطيم من تنهاتر از قبل شدم
خواهر بزرگترم همچنان سرش به كتاب و درس مشغول بود و ٢ برادرهايم مشغول شيطنت هاي پسرانه.تا راهنمايي درسم خوب بود هميشه معدل بالاي ١٨ داشتم و تا اون موقع هيچ دوست صميمي نداشتم اما سوم راهنمايي با دوستان جديدي آشنا شدم كه بشدت در من تأثيرگذار بودند اونا هميشه از دوست پسراشون و از كادوهايي كه براشون ميخرن صحبت ميكردن همين ها منو بفكر فرو برد و تازه خودمو ازقبل هم تنها تر ميديدم.
تا اينكه يروز يكي از همون دوستاي صميمي ام ازدواج كرد همون سال( سوم راهنمايي).
يه دوست صميمي ديگه هم داشتم اونم با فاميلشون نامزد كرد و منو تشويق ميكردن كه لااقل با يكي آشنا شو و بعد ازدواج كن همون دوستم كه نامزد داشت منو با دوستِ دوست پسر سابقش آشنا كرد ( فقط ما رو از دور به هم نشون داد و يه عكس و شماره از همون پسره بهم داد كه همون روز از لاي كتابم افتاد وسط هال وبرادرم ديد و برداشت خلاصه كلي دعوا با من كرد و رفت سر وقت اون پسره( تو محله ما مغازه داشت) شديم آش نخورده و دهن سوخته.