من به جون بچمم دروغ نمیگم
قبل ازدواج با همسرم با پسری دوست بودم که همزاد عاشق داشت یک هفته بعد دوستیم دو تا جن که فهمیدم جنسیت شون ماده هست داشتن توی تاریکی منو میکشیدن سمت خودشون منم خیلی ترسیده بودم و مقاومت میکردم میگفتن بیا کاریت نداریم ولی داشتم میرفتم سمت تاریکی مطلق خیلی وحشتناک بود یهویی توی لحظه ی آخر دوست پسرمو دیدم با چشمای زرد اون ور وایساده و نگاهشون میکنه و منو ول میکنن بعد ۴ ماه دوستی بهم گفت داستان زندگیش رو و اینکه هیچوقت بهم نمیرسیم چون نمیتونه ازدواج کنه … خیلی دلم سوخت خیلی پسر خوبی بود خییییلی