دیروز رفتیم خونه خاله ام دختر خالم برای چای استکان آورد ولی خاله گفت برو اون گلدارا رو بیار این هم رفت و آورد بعد داشت چای میریخت که خالم هی گفت برو استکان گلدارا رو نشونش بده دخترخالم هم گفت الان چای میریزم براشون میبرم میبینن دیگه باز خالم ول نکرد چند بار گفت ببر نشون بده ببینن چه شکلیه و دخترخالم داد زد گفت با چای میبرم دیگه همون موقع خالم گفت باشه اصلا من کاری ندارم و پسر خالم هم گفت وای و سرش رو گرفت حالا همه فکر میکنن دختر خالم آدمیه که با مادرش بدرفتاری میکنه در حالی که دختر خوبیه
دلم غمگین است اما چیزی درونم فریاد میزند فردا روز بهتری خواهد بود ناامید نباش