تاپیک قبلی خیلی بد نوشته بودم
اینجا مرتب مینویسم
قضیه برای پارسال ولی فکرش خیلی وقتا عذابم میده و عذاب وجدان میگیرم
چند ماهی میشد که یه جایی مشغول به کار شده بودم
کارم سبک بود و حقوقشم خوب بود
بعد یه مدت یه خانمی رو استخدام کردن
خیلی پر حرف و زیادی شاد و زیادی صمیمی
منم از صمیمیت زیاد خوشم نمیومد
هیکلش ترکه ای و موهای بلوند و بلندی داشت
بعدا کمکم خودشو بهم نزدیک کرد
منم احساس میکردم یه جوریه ...
کم کم شروع کرد از زندگیش گفت
گفت زود شوهرش دادن سیزده ساله ازدواج کرده و نخواسته بچه بیاره
گفت دوس نداره از شوهرش بچه دار شه
گفتم وااا چرا مگه شوهرت چشه
خیانت میکنه؟ دست بزن داره؟
گفت نه ولی خیلی دعوا داریم همش تو دعوا و قهریم
منم گفتم خب ازش جدا شو
گفت مهریمو نمیده !
از حرفاش فهمیدم خونه و نصف ماشین بنامشه
رسما میخواست شوهره رو تیغ بزنه
یروز که شوهرش اومد منو ب شوهرش دوست خودش معرفی کرد!
شوهرش خیلی مظلووووم بود
مظلوم مودب آقا
تو چشم آدم نگاه نمیکرد حتی
یکی دو سری با هم رفتیم بیرون و کمی یخم پیشش باز شد . گفتم حتما اشتباه میکردم
زود قضاوت کردم ولی نه