من پدرم از بچگی عذابم می داد.. ناراحتم می کرد...مریضم کرد.. به لطفش مریض شدم... مشکل داشت.. کتکم می زد.. مامانم می ترسید چیزی بگه.. اونم مریض شد.. اونم کتک می خورد... التماسش می کردم.. گریه می کردم... می خواستم منو بفهمه.. حتی تلاش نمی کرد منو بفهمه... دکتری که باهاش یواشکی صحبت می کردم بهم گفت مشکل روانی داره.. گفت باید بره پیش تراپیست.. بهش گفتم.. التماس کردم بریم.. نیومد.. تا فهمید من میرم پیش دکتر کتکم میزد.. زجرم می داد.. تحقیرم می کرد..
چند تا عمو داشتم... به بابام درباره منو و مامانم عمدا بد می گفتن که کتکمون بزنه.. بابام ذهنش مریض بود ولی اونا این قضیه رو می دونستن عمدا سو استفاده می کردن.. زن های خودشونم ازار میدادن... یکی خیانت می کرد.. یکی بد دهن بود یکی دست بزن داشت مثل بابام.. یکیم انقدر زشنو به خاطر مادرش اذیت کرد زنش مرد.. دق کرد اخر...
سه تا دایی دارم.. بد دهن.. مادرمو همیشه فحش می دادن.. اذیتمون می کردن...زناشونم ازار میدن... یکی هر روز زنشو فحش میده اون دوتای دیگه هم معتاد شدن...
بزرگ تر شدم و رفتم تو اجتماع.. این بار مردا هول و جاه طلب و خودخواه بودن... استاد دانشگاه یه جور... هم دانشگاهی ها یه جور.. من با هیچ پسری تو عمرم نه دوست بودم نه حرف زدم ولی یکیشون چون جواب رد از من شنید می خواست ابرومو بی جا بریزه.. چند شب نخوابیدم.. چقدر بیدار می موندم قران می خوندم التماس می کردم خدا نذاره بیخودی دامن پاکم بی عفت بشه.. یکی از هم اتاقیام با یه پسر دوست شد.. انقدر احمقانه دوستش داشت که وقتی پسره بهش گفت نود میدی یا کات می کنیم از ترس کات کردن به پسره نود داد و بعد تا تقی به توقی خورد پسره با عکسا تهدیدش کرد... هم اتاقیم می خواست خودکشی کنه.. چقدر سخت تونستیم حالشو خوب کنیم...