۱۵سالمه و واقعا میدونم سن کمی دارم واسه اینکارا....
من بسیجی هستم البته۳ماهی هستش که رفتم تو بسیج همه رو هم میشناسم بعد من اونجا از یه آقا پسری خوشم اومد رفتم شمارشو از یکی از پسرا(که خادم همون مسجد هست)گرفتم رفتم به پسره حالا اسم پسره رو میزاریم آقایyگرفتم گفتم سلام اونم گفت سلام شما گفتم میشه اصلا بدین گفت شما می هستید اینا منم گفتم یکی از بچه های مسجدم گفت میشه خودتونو معرفی کنید گفتم نه بعد گفتم شما مادر آقایyهستین یا خودش گفت من مادرشم(الکی میگفت)بعد گفت اگر با اقایy کار دارین بهش زنگ بزنین گفتم نمیخام شمارم بیوفته(میدونستم که خودشه) بعد دیگه چیزی نگفتیم اون شب یعنی ۱ساعت بعد از این ماجرا من رفتم مسجد دیدم رفته گوشیه تموم بچه های مسجد رو گرفته میخاد بفهمه من کیم ولی خب چون اونا خوب بلد بودن که آیدیمو بزنن تو کامپیوتر و بفهمن کیم و اینکه اسممو فهمیدن ولی نمیدونستن که اینی که اسمش این هست کی هستش اصلا بعد از اینکه از مسجد اومدم پیام داد که من آقای وای هستم کارتونو بگید گفتم معذرت میخوام اشتباه گرفتمو اینا گفت بگید که کی هستید و یکمم تهدید کرد منم آخرش گفتم ازش خوشم میاد گفتم آها مچکرم خدافظ بعد گفتم مچکرم یعنی چی گفتش یعنی خدافظ و جوابش نه بود:)
بعدش گفتم لطفا به فرمانده ها چیزی نگین گفت من سرم بره نمیزارم پشت فرماندمون آقا نزاری گفتم بله همون آقای فرماندتون گفتم نگو گفت من همه چیمو به فرماندمون میگم(خیلییییی دهن لقه)بعدش هم راضیش کردم گفت حالا فردا فکرامو میکنم گفتم باشه بعد خدافظی کردیم بعدش آخرش هم رفت گفتش به فرماندشون فردا شبش قرار بود بخاطر مزاحمتی احضاریه بفرستن دم خونمون منم ترسیدم رفتم به فرماندمون گفتم قضیه رو اما الکی گفتم که من خواستم به آبجی آقای وای پیام بدم شوخی کنم نمیدونستم که آقای وای هست آقای وای هم فکر کرده من به اون پیام دادم و الان به خودش گرفته دیشب هم فرماندشون اومد به فرماندمون گفت که آره شما بلد نیستین بچه هاتون کنترل کنین فرمانده ماهم قشنگگگ جوابشو داد و فرماندمون گفت تو یه قضیه دیگه رو گفتی فرماندشون یه قضیه دیگه.....
اینم بگم که داستان تموم شد.....😊
و پسره هم فهمید من کیم
و اینکه بگم چرا من از پسره خوشم اومد چون یبار داخل مسجد بودیم سرشو اوورد بالا تو چشام نگاه کرد منم ازش خوشم اومد
منم از دلش خبر ندارم ولی اینو میدونم که خودم دوسش دارم:)
و اون ۱۸/۱۹سالشه