بچه ها من خواستگارم رو بخاطر اینکه تجربه زتدگی داشته و مطلقه بوده انتخاب کردم
بعد کلی زنگ بلخره قبولش کردم مرد مهربون و خوبیه
نزدیک نه ساله تنهاس ...
از وقتی منو دیده هی پیگیر بوده خیلی خیلی سخت پسند بوده به قول مامانش
تا اینکه منو دیده ـ
دیشب داشتیم دور دور میزدیم من دلم چغاله میخواست بهم گفت بریم خونه برات بچینم من اجازه ندادم برم خونش یعنی بارها بهم گفته نمیخای خونت رو بببینی؟
گفتم ن
پامو نمیزارم تا وقتی ازدواجی صورت بگیره ـ
همیشع اینو میگفت دیشب با کلی اصرار و اینکه منو التماس میکرد منو رفتم خونش
اخه مرد مجرد خونش تمیز برق میزد
کابینت ها براق یعنی چی بگم ـ
آشپز خونه عین گل
اتاق ها چنددتا هی لباس ریخته بود ولی بازم تمیز بود
بهم گفت فکنم تو بیای خونه ازراین جهت بره یعنی کثیف بشه
خونه بابام بزرگه ولی خونه بزرگی داشت یعنی کیف کردم احساس کردم خدا خیلی بهم نگاه کرده درقبال صبرم
بچه ها این همه کابینت رو چی بچینم؟)/
لیوان ظرف کم دارم چ کنم