2777
2789
عنوان

منطق بابام

76 بازدید | 12 پست

نمیدونم شایدم حق داره ولی چیکار کنم که من اونی که بابام میخواد نیستم من ۲۰ سالمه سه ساله پشت کنکورم بخاطر فرهنگیان همون سال اولم رتبم شد خیلی خوب شد ولی بابام نمیزاره برم دانشگاه فقط فرهنگیان 

بابام دوست نداره درس بخونم با دانشگاه رفتن مخالفه میگه ویلون میشه دختر از راه به در میشه و... دوست داره شوهر کنم نمیدونم چه اخلاق قدیمی که داره🥺 دوست داره من از اون دخترایی باشم که بشوره بسابه غذا درست کلا خونه رو دخترش بچرخونه ولی مامانم باهاش مخالفه میگه درستو بخون ولی چطور آخه 🫠 الانم اتاق خوابم خوابیده دیشب سر من با مامانم بحثش شد قهرن 

دیشب من داشتم درس میخوندم تو اتاقم گفت بیا چایی بزار گفتم الان میام دو دیقه طول کشید 

خودش بلد شد ... من اومدم گفت دیگه نمیخواد بیای با اعصبانیت🥺 میشه یه ساعت دیگه پاشدی اومدی بخدا دو دیقه ام نشد 

بعد میشه طلاقت میدن 🫥 به مامانم میگه این بره خونه شوهر بیاد من واسه تو دارم...

کاربری از تاریخ ۲ آذر دست نگین خانوم🥰

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

میگه هر جا بری هفت طلاقت میکنن 🥺 چرا چون منه بدبخت دارم درس میخونم

مام یکی مثل تو داشتیم اومد به باباش گفت امسال قبول نشم میرم شوهر میکنم با باباش این شرطو بست قبول شد خوده باباعه نزاشت دختره ازدواج کنه

اگه توی دنیا قرار بود یه چیز باشم دوست دارم مهربون باشم🥰🦦

یادش رفته نمیدونه پارسال مامانم چشمشو عمل کرده بود کی خونه داری می‌کرد 🥺 بخدا خسته شدم اینقد میگه اگه بری و نخوانت برتگردونن تو ذهنم هک شده

کاربری از تاریخ ۲ آذر دست نگین خانوم🥰

مام یکی مثل تو داشتیم اومد به باباش گفت امسال قبول نشم میرم شوهر میکنم با باباش این شرطو بست قبول شد ...

بابای من میگه شوهر کن درس واسه چیته اصلا یه وضعی

کاربری از تاریخ ۲ آذر دست نگین خانوم🥰

یه کم همت کن بیشتر بخون همون فرهنگیانی که باهاش موافقن قبول بشی، هم از ازدواج اجباری در امانی هم دیگه بهت گیر نمیدن بحثتون بشه

درآمدم داری و خیالت راحت تره

🌾 نظافتچی ساختمان یک زن جوان است که هر هفته همراه دخترک ۴-۵ ساله‌اش می‌آید. امروز درست جلوی واحد ما صدای تی کشیدنش قاطی شده بود با گپ زدنش با بچه... پاورچین، بی‌صدا، کاملا فضول، رفتم پشت چشمیِ در. بچه را نشانده بود روی یک تکه موکت روی اولین پله... بچه: بعد از اینجا کجا میریم؟ مامان: امروز دیگه هیچ جا، شنبه ها روز خاله بازیه... کمی بعد بچه می‌پرسد: فردا کجا میریم؟ مامان با ذوق جواب می‌دهد: فردا صبح میریم اون جا که یه بار من رو پله هاش سُر خوردم! بچه از خنده ریسه می‌رود... مامان می‌گوید: دیدی یهو ولو شدم؟ بچه: دستتو نگرفته بودی به نرده میفتادیا... مامان همان‌طور که تی می‌کشد و نفس‌نفس می‌زند می‌گوید: خب من قوی‌ام. بچه: اوهوم... یه روز بریم ساختمون بستنی... مامان می‌گوید که این هفته نوبت ساختمون بستنی نیست.‏ نمی‌دانم ساختمان بستنی چیست؛ ولی در ادامه از ساختمان پاستیل و چوب شور هم حرف می‌زنند. بعد بچه یک مورچه پیدا میکند. دوتایی مورچه را هدایت می‌کنند روی یک تکه کاغذ و توی یک گلدان توی راه پله پیاده‌اش می‌کنند که "بره پیش بچه هاش و بگه منو یه دختر مهربون نجات داد تا زیر پا نمونم". ‏نظافت طبقه ما تمام می‌شود. دست هم را میگیرند و همین طور که می‌روند طبقه پایین درباره آن دفعه حرف می‌زنند که توی آسانسور ساختمان بادام زمینی گیر افتاده بودند. مزه‌ی این مادرانگی کامم را شیرین می‌کند. ‏مادرانگی که به زاییدن و سیر کردن و پوشاندن خلاصه نشده. مادر بودن که به مهدکودک دو زبانه، لباس مارک، کتاب ضدآب و برشتوکِ عسل و بادام نیست. ساختن دنیای زیبا وسط زشتی ها، از مادر، مادر می‌سازد. 🌸✏️سودابه فرضی‌پور

یه کم همت کن بیشتر بخون همون فرهنگیانی که باهاش موافقن قبول بشی، هم از ازدواج اجباری در امانی هم دیگ ...

خداکنه🥲🥺 این ۱۳ روز نکنه جنگ و دعوا بتونم بخونم

کاربری از تاریخ ۲ آذر دست نگین خانوم🥰

خداکنه🥲🥺 این ۱۳ روز نکنه جنگ و دعوا بتونم بخونم

امیدت به خدا

امیدوارم تاپیک خبر قبولیتو بزنی گلم💙

🌾 نظافتچی ساختمان یک زن جوان است که هر هفته همراه دخترک ۴-۵ ساله‌اش می‌آید. امروز درست جلوی واحد ما صدای تی کشیدنش قاطی شده بود با گپ زدنش با بچه... پاورچین، بی‌صدا، کاملا فضول، رفتم پشت چشمیِ در. بچه را نشانده بود روی یک تکه موکت روی اولین پله... بچه: بعد از اینجا کجا میریم؟ مامان: امروز دیگه هیچ جا، شنبه ها روز خاله بازیه... کمی بعد بچه می‌پرسد: فردا کجا میریم؟ مامان با ذوق جواب می‌دهد: فردا صبح میریم اون جا که یه بار من رو پله هاش سُر خوردم! بچه از خنده ریسه می‌رود... مامان می‌گوید: دیدی یهو ولو شدم؟ بچه: دستتو نگرفته بودی به نرده میفتادیا... مامان همان‌طور که تی می‌کشد و نفس‌نفس می‌زند می‌گوید: خب من قوی‌ام. بچه: اوهوم... یه روز بریم ساختمون بستنی... مامان می‌گوید که این هفته نوبت ساختمون بستنی نیست.‏ نمی‌دانم ساختمان بستنی چیست؛ ولی در ادامه از ساختمان پاستیل و چوب شور هم حرف می‌زنند. بعد بچه یک مورچه پیدا میکند. دوتایی مورچه را هدایت می‌کنند روی یک تکه کاغذ و توی یک گلدان توی راه پله پیاده‌اش می‌کنند که "بره پیش بچه هاش و بگه منو یه دختر مهربون نجات داد تا زیر پا نمونم". ‏نظافت طبقه ما تمام می‌شود. دست هم را میگیرند و همین طور که می‌روند طبقه پایین درباره آن دفعه حرف می‌زنند که توی آسانسور ساختمان بادام زمینی گیر افتاده بودند. مزه‌ی این مادرانگی کامم را شیرین می‌کند. ‏مادرانگی که به زاییدن و سیر کردن و پوشاندن خلاصه نشده. مادر بودن که به مهدکودک دو زبانه، لباس مارک، کتاب ضدآب و برشتوکِ عسل و بادام نیست. ساختن دنیای زیبا وسط زشتی ها، از مادر، مادر می‌سازد. 🌸✏️سودابه فرضی‌پور

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز