میدونم واقعا که دیگه نباید منتظرش باشم .که همه چی شروع نشده تموم شد،اما نمیتونم خودمو قانع کنم که تو زندگیم نباشه،که بهش فکر نکنم.چون هنوزم با فکرش میخابم و بیدار میشم.امروز سرکار بودم که بچهها داشتن حرف میزدن و گفتن چن نفر از همکارا اومدن پایش، و اسم اونم اوردن.ظاهرا خیلی بی خیال و آروم بودم و به رو خودمم نیاوردم.سرمو گذاشتم رو میزم..اما درونم اشوبی بپا بود که فقط خدامیدونه.قلبم داشت میومد تو دهنم.دستام میلرزید...سعی میکردم خودمو کنترل کنم
چن دقیقه ی اخر اومد تو اتاق ما و به همکارش گفت کی بریم؟اومد پیش من و باهام سلام احوالپرسی کرد و زود رفت.نمیدونم کاش بشه .خدایا قربونت برم یکاری کن توروخدا،من هنوزم میخامش.فقط خودت میتونی.من بهت ایماااان دارم