بچهها من یک مدتی با یه شخصی در رابطه بودم و به دلایلی اون آدم خواست که ازم جدا بشه، بعد از جدایی خیلی حالم بد شد، احساس حقارت میکردم، احساس دوست داشتنی نبودن. با یکی از دوستام درد دل میکردم، در مورد احساساتم. یادمه یبار بهش گفتم اون آدم ( همون که باهاش در رابطه بودم) خوب نیست و راجع بهش بد صحبت کردم. حالم بد بود، انکار نمیکنم. داشتم اون احساس حقارت رو با بد گفتن ازش جبران میکردم. الان مدتی هست که من و همون آقا بهم برگشتیم البته اینبار فقط باهم دوست معمولی هستیم و وقتی شروع کرد به دلایلی که باعث شد ازم جدا بشه میفهمم که زود قضاوت کردم. میفهمم که فقط تحت فشار بوده و آدم بدی نبوده و من نباید بدش رو پیش کسی میگفتم. حالم خوب نیست. عذاب وجدان داره میکشتم. احساس میکنم آدم عوضی و بیشعوری هستم. نه میتونم ازش عذرخواهی کنم چون میترسم رهام کنه و نه چیزی. بچهها ممکنه حرفام براتون عجیب باشه، من تازگیا متوجه شدم وسواس فکری دارم. همش صحنهای که اون فرد میفهمه که در موردش بد قضاوت کردم تو سرم تکرار میشه و روز و شب رو ازم گرفته.
دلم میخواد سرم رو از تنم جدا کنم که آنقدر فکر نکنم.