بزرگترین عذاب وجدانم اینکه یبار با شوهرم رفته بودیم خریدای مامانم رو تحویل بگیریم از کارت مامانم حساب کردم یه مقدار خیلی کم ، کم اومد به همسرم گفتم بده ، نداد و فحش رکیک بهم داد و فروشنده شنید
خیلی حالم بد شد بعد حساب کرد و من حاضر نشدم سوار ماشینش شم اسنپ گرفتم برم خونه مامانم اومد با لگد زد از پشتم درحالیکه روزه بودم
خلاصه رفتم خونه مامانم و با گریه همه چیو تعریف کردم
مامان محجوب و باشخصیتم که تاحالا تو عمرش با کسی تند صحبت نکرده زنگ زد به شوهرم و گفت خجالت نکشیدی بخاطر یه مبلغ ناچیز لگد زدی به دخترم
من خجالت میکشم از دخترم تو سر من بخوره خریدها و ...
شوهرم خیلی شرمنده شد گل و شیرینی و شام آورد جلو در گذاشت روش نشد بیاد بعدش هم تاحدودی هم اصلاح شد
ولی وقتی یاد حال مامانم تو اون لحظه میفتم دلم میخواد بمیرم هیچوقت خودمو نمیبخشم بعد اون ماجرا حسش به من بیشتر شده خیلی دلسوز و نگرانمه 🥺
دعواهاتون رو به مادرتون نگید