از دستش خسته شدم در طول روز یه ساعت خوبه بیستو سه ساعت عین برج زهر مار وقتی سر کاره که هیچی نه زنکی میزنن نه سراغی میگیره وقتیم میاد که انگار باباش مرده همش داخل عذا دست بزن داره بددهنه تواین چن سال زندگی هیچ لذتی نبردم با این بشر بس یبسه کلا سلامت روانمو و بدنیموگرفته میخام امروزم بیخودی باهام دعوا کرد میخام اینقد باهاش قهر بمونم تا به غلط کردن بیفته شده حتی یک سال یه طلاق عاطفی تو خونه