سلام امشب خیلی حالم بده
۸ ماهه نامزد کردم خانوادم خیلی تعصبین یادمه اولین باری ک با نامزدم می خواستم برم بیرون بابام بعد از کلی نصیحت و فکر منفی ک اگر رفتی بیرون بقیه دیدن صب پس فردایی بهم زدین دیگه هیشکی نمی گیرتت اجازمو داد ک برم بیرون بعدشم ک داداشم متوجه شد خیلی بد باهام برخورد کرد ک بری دست و پاتومیشکونم و فلان خلاصه کلی گریه کردمو قبلش زهرم شد ولی اخر رفتم داداشمم به خاطری حرف گوشش نکردم دیگه جواب سلامم نداد
تو این مدت هر موقع من بیرون رفتم با نامزدم اومدم خونه هم افتادن رو سرم از خواهر گرفته شوهر خواهر برادر حرفایی بهم زدن ک افسردم کرده ک داری میری خودتو سبک می کنی ارزشت میاد پایین صب همون فامیلای شوهرت میگن دختره بی صاحاب بود خلاصه همه اینارو ریختم تو دلمو ی بغض شد توی گلوم
من خیلی وابسته نامزدمم اونم همینطور یک شب اگر نبینمش کلا بهم می ریزم ولی هیچوقت نگفتم خانوادم اینجورین چون ترسیدم با خانوادم کج شه یا چند وقت دیگه بزنه همینارو تو سرم هر چند ک اینجور ادمی نیست
امشب اجازمو از پدرم گرفتم و با خانواده نامزد رفتیم بیرون وقتی اومدم خونه دیدم داداشم داره با اعصباانیت با مادر و پدرم حرف میزد میگفت همونا چند وقت دیگه میگن چه برادر بی غیرتی داشته ک می زاشته خواهرش بدون عقد بره بیرون خیلی حالم بد شد بعدم شوهر خواهرم برداشت گفت در کل ک کار خوبی نیست این بیرون رفتن داره حالم از زندگی خودم و وجود خودم بهم می خوره اینکه همه دخالت می کنن تو زندگیمو من نمی تونم هیچی بگم اصلا
اینم بگم نامزدم سخت داره تلاش می کنه ک خونمونو بسازه هر موقع هم میگم اینقدر خودتو خسته نکن میگه خیلی سریع باید عروسی بگیرم تا تو اذیت نشی ۸ماه دیگه عروسیمونه تازه
یبارم بهش پیشنهاد دادم ک بیا عقد کنیم ولی قبول نکرد گفت شیرینی زندگیمونو میبره من اگر بخوام بیام خونه شما بخوابم سبک میشم شما هم همینطور هر چند ک خودمم با این اخلاقای گند خانواده دلم نمی خواد عقد کنم بیارمش تو خونمون
چیکار کنم امشب اینقدر حالم بد شد گفتم فردا میرم حرفای داداشمو میگم بهش و میگم بریم عقد کنیم دیگه نمی تونم