2777
2789
عنوان

شمعی در تاریکی

99 بازدید | 1 پست



صدای باران به آرامی بر پنجره می‌کوبید. لیلا، کنار تخت پسر کوچکش، آراد، نشسته بود و به آرامی موهایش را نوازش می‌کرد. آراد خسته بود، اما نمی‌خواست بخوابد. چشم‌هایش، پر از کنجکاوی کودکانه، به مادرش خیره شده بود.  


لیلا با لبخندی نرم گفت: "چیزی که همیشه دوست داشتی بپرسی اما هنوز نکردی، چی بوده، عزیزم؟"  


آراد با صدای آرام گفت: "مامان، چرا همیشه شمع روشن می‌کنی؟"  


لیلا برای چند لحظه سکوت کرد. سپس، شمع کوچکی از روی میز برداشت و گفت: "این شمع، یادآوریه برای من. وقتی شب‌ها سخت و تاریک میشن، حتی یک نور کوچک می‌تونه همه چیز رو روشن کنه. مثل تو، آراد. تو نور کوچکی هستی که تاریکی رو از زندگی من می‌بره."  


آراد با چشمانی پر از عشق به مادرش نگاه کرد، سرش را روی شانه‌ی او گذاشت و گفت: "من هم می‌خوام همیشه نور تو باشم، مامان."  


و در آن لحظه، باران آرام‌تر شد، و خانه پر از نوری بی‌پایان شد. 

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108