چهارشنبه سکته قلبی کرد که بخیر گذشت شنبه مرخص میشه
امروز برای اولین بار اجازه ملاقات دادن ولی من نتونستم برم چون درس داشتم نتونستم
عموم تیکه انداخت بهم ناراحت شدم عصبی بودم
عمم گفت درس واجب تر بود یا اقاجون
دل و مغزم میگفت اقاجون
ولی اون لحظه عصبی بودم گفتم درس
مثه دیوونه ها یه گوشه نشستم گریه میکنم
پشیمونم از این حرفم خودمم از رفتارم خجالت کشیدم
اقاجونمو خیلی دوست دارم ولی چاره نداشتم درس داشتم خدا میدونه براش نگران بودم و نذر کردم
به نظرتون امشب برم ملاقات اقاجون؟
رفتاری که جلو عمم کردم رو چیکار کنم مامانجونمم شوک شد از اینکه این حرفو زدم
نمیخام فکر بدی راجبم بکنن