و با کلی پرسیدن از این و اون فهمیدم
دانشجوی دکتری رشته حقوق هستش تو یه شهر دیگه(اسم نمیبرم)
از نظر تحصیلات عالیه و میشد از آشناهای خیلی دور سمت مادرم که من اصلا ندیده بودمش
فهمیدم تو یکی از ارگان های دولتی هم کار میکنه و خیلی خیلی مذهبی ان ...
دیگه این شد که آرزوم شد رسیدن به اون شخص
هر روز بهش فکر میکردم برام شده بود آرزو
متاسفانه هیچ بهانه ای نداشتم برای دیدنش چون شهر دیگه ای بودن
خلاصه چند سال همینجوری گذشت و من یه ذره از علاقم بهش کم نشد و خدا خدا میکردم ازدواج نکرده نباشه
برام شده بود یه رویای شیرین
احساس میکردم فقط اونه که میتونه لیاقت منو داشته باشه ...
تا اینکه چند سال بعد ما شهر دور عروسی دعوت شدیم و من دوباره اونجا دیدمش(ایام کرونا بود) یادمه ماسک داشت
و هزار بار اونجا بیشتر عاشقش شدم
کل عروسی رو من نفهمیدم چطور گذشت فقط خدا خدا میکردم عروسی تموم بشه و برم بیرون شاید دیدمش
اون شب خیلی برام هیجان داشت که بعد از چند سال من دوباره دیدمش و هزار بار تو دلم تحسینش کردم
عروسی تموم شد و ما فرداش برگشتیم شهر خودمون
و من دیگه به مرز دیوانگی رسیده بودم
نمیدونستم چکار کنم
فهمیدم عشقم خیلی عمیق تر از چیزیه که فکر میکردم
همه چیزم شده بود اون