اون زخم رو منم خوردم..... اونم تو اوج اعتماد... اونم چند سال.
منم شوهرم یک شغل و مقام دولتی حساس داره و کلی براخودش شخصیت و برو بیا داشت (هرچند با دمش زد حیثیت خودش رو زیر سوال برد)
البته برا من یک کثافت متاهل نبود.... یک مثلا دختر پاک بود متولد ۱۹ مرداد ۶۷.... فوق لیسانس ریاضی از دانشگاه ملی و دانشجوی دکتری..... تازه شغل شریف معلمی هم قبول شده
( زمان شهید رئیسی از مصاحبه افتاد.....الان زمان پزشکیان گویا به سفید سیاه نگاه نمیکنن...مهم وفاقه وفاق...خانم معلم شد.)
منم چندسال آبرو داری کردم.... بخاطر آبروی بچه هام که انگشت نما نشن (هرچند آخر سر خانواده ی من و فامیل اون همه شون فهمیدن و دختر دوازده سالم تو خلوتش گریه ها که نکرد)
از کی شروکرده بودن الله اعلم ولی از ۹۶ صیغه بودن چطوری بدون اذن پدر دختر؟ نمیدونم.
رابطه هم داشتن... هرچند دختره انکار میکرد.
راه راحت اینه ی تف بندازی صورتشون... بچه اشم بدی بغلش بری دنبال زندگیت....
اما مثل شما منم نخواستم راه بازکنم.... همه جوره ایستادم.... حرفها از کس و ناکس شنیدم... شدیم نقل مجلس دوست و دشمن
(فقط... کشیده ها میدونن ادم چه ها میکشه..... )
بلاخره پشیمان شد....
منم گذشتم...
اصلا راحت نیست... ولی گذشتم
شیطان هیچ وقت بیکار ننشسته.... هرکسی رو از نقطه ضعفش تور میکنه...
اگه پشیمانه.. شما هم بگذر...