دیشب ساعت از ۱۲ گذشته بود که صدای دعوای زن و شوهر واحد روبه رویی می اومد.... همسرم گفت اینا دعوا میکنن. آقاهه زنش رو میزنه.... گفتم به درک...زن احمق تا پای طلاق رفت و دوباره برگشت تو این زندگی با این شوهر آشغالش. به ما ربط نداره...
دعوا شدت گرفت و صدای خانومه که داد میزد و منو صدا میزد که به دادم برس منو کشت...
شوهر و پسرم دویدن در رو باز کردن... منم رفتم دم در با همون لباس خواب . و خانمه خودشو پرت کرد تو خونه ی ما. با سر و وضع داغون .... دلم براش کباب شد فقط یادمه به شوهرش گفتم گم شو ادم بی شعور.... و خانمه رو آوردم خونه خودم و در رو بستم.
خانمه بسیار جوان و جای دختر منه.
دختره با گوشی من زنگ زد پدرش و پدر بیچاره هراسان و وحشت زده خودشو رسوند.... خلاصه که زنگ زدن ۱۱۰ و صورتجلسه و...