_ازت متنفرم عوضی
_هیش... چیزی نگو خب، غزل فقط چیزی نگو باشه
_میگم منو زدی! انداختیم بیرون، خیلی بدی خیلی
باز شروع کرد به گریه کردن
که یهو لبامو گذاشتم رو لبای کوچیکِ شورش، شوکه نگام کرد، چشاشو گرد شد.
بعد سالها رسیده بودم به عشق بچگیم شاید خیلی نمک نشناس. باشم ولی من این دشمن کوچولو اندازه جونم دوست دارم
بعد آروم لبامو ازلباش ورداشتم به چشای پدر درارش نگاه کردم.
_ چرااون کارروکردی؟ تو مگه داداشیم نبودی؟
_چیکار؟ فکرنکنم هیج وقت داداش حسابم کرده باشی؟
_ اره نکردم چون یه نون خور اضافه تو خونمون بودی یه انگلی از اولم میدونستم تو کثیفی تو عوضی نجس، حرومزاده
دیگ تحمل نکردم با پشت دست زدم دهنش.
_اینو زدم به تلافی همه ی اون زخم زبونایی که تو مامانت تو کل زندگیم بهم زدید ازاین به بعد به خودم سرویس میدی دختره ی نحس
نمیخواستم ناراحتش کنم ولی تحمل حرفاش برام سنگین بود.
اسم این رمان کسی میدونه؟