چقدرررر به این حرف نیاز داشتم مرررررررررررسی ازتون
من نه دوست رفیقی داشتم نه خواهر خونی،، نه می تونستم از حسم به پدر مادرم و برادرم بگم
من برای اولین بار عاشق شدم و این حس تجربه کردم
7 سال تمام ریختم داخل خودم که شد معده درد های عصبی،، دلشوره های یهویی،، ریزش مو،، جراحی چشم به خاطر گریه زیاد،،، من تموم جونم گرفته شد هنوز هم درگیرم،،
تنها کسی که میتونستم از حسم بگم بهش دختر خاله م بود چون خودع خواهر حساب میشه واسم،، اونم از من سؤال کرد منم کل ماجرا گفتم اتفاقا خیلی خوشحال شد،، اونم از حس عشق قبل ازدواجش گفت
ولی از بس ریخته بودن داخل خودم،،، باورم نمیشه بعد 7 سال همه چیو لو دادم با وجود اینکه اون آدم غریبه ست و مال یه شهر بزرگ دیگه