ما رفتیم سیزده تو تپه ها همه بودن ماشینا پر بود
بعد دم آخری من جیشم گرفت شوهرم گفت برو یه جا پیدا کن رفتم رفت تا یه جایی پیدا کردم هم برگشتم دیدم ماشینا نیست هیچ کس نیست هرچی چرخیدم هیچ کس و ندیدم شروع کردم به صدا زدن اصلا انگار نه انگار گوشیمم برده بودن بعد یک ساعت اومدن دنبالم میخندیدن به خدا تورو یادمون رفت 😐بعد میگه دیدم فیلم بردار نداریم فیلم بگیره تازه فهمیدن من نیستم برادر شوهرم گفت چرا گریه نکردی گفتم والا گرگای بیابون منو بخورن از زندگی کردن باداداش تو بهتره آدم زن خودش یادش میره که بهشم گفتم میرم جیش کنم