مادرم یه دوستی داشت دخترش از من سه چهار سال بزرگ تر بود یه دوست پسر داشت اون زمان من خدا ببخشتم یه آدم خراب و بد میدیدمش و برای مامانم با اکراه تعریف میکردم فک میکردم خودم خیلی پاکم
گذشت دقیقا شدم همسن اون ببخشید اینو میگم ولی توی ۱۴سالگی ام انقدر پسر بازی کردم طی یکسال و یه آدم کثافت شده بودم البته فقط صحبت کردن و تلفنی اما وجودم پر از بدی شده بود دقیقا یاد اون روزی افتادم که اون دختر و قضاوت کردم ابروش پیش مادرم بردم
بعدش توبه کردم و همه چی گزاشتم کنار و دیگه کسی ام قضاوت نکردم