هدیه رو خودم چشمم گرفته بودش..بعد خواهر بدجنسم واسه نمایش اونو برام آورده بود که مثلا بگه آره من ببین چقدر خوبم ..امشب از خدا خواست من همین بهار امسال جونمرگ بشم منم هدیه ای که خیلی خودم دوسش داشتم خراب کردم
سعی میکنم وقتی عصبانی هستم تنها باشم تا به کسی اسیب نزنم و با حرفم ناراحت نکنم کسی رو چون وقتی عصبانی هستم خون جلو چشمام رو میگیره امکان داره دست رو کسی بلند کنم و حرف های زشت بزنم
زندگی مثل تاسه امروز حکم میکنه فردا التماس🙂🙂و اینکه زخمی که به تو میزنن اون ها رو در اخر میکشه
خیلی از ته دل دعا کرد چند بار دعاشو تکرار کرد جلوی مادرم ..گفت الاهی این بهار داغدار این بشی ..مادرم انگار دوست داشت چون هیچی نگفت و من نمیخوام بمیرم 😭🖤