2777
2789
عنوان

شرح زایمان

1438 بازدید | 15 پست

 سلام دوستان من تازه عضوشدم ولی دوران بارداریم نی نی سایتودنبال میکردم  وتصمیم داشتم زایمانمو شرح بدم الان دوماهه ک زایمان کردم. خب بریم سراغ روزی ک مهدی کوچولوم دنیا امد   قبلش بگم من اصلا ترس اززایمان نداشتم فقط دردوران بارداری خیلی استرس نی نی روداشتم ک سالم بدنیا بیاد چون شکمم کوچیک بودبیشتر حساس شده بود م داخل چهل هفته بودم که یه روز مهدی اصلا تکون نخورد چیزشیرینم خوردم واکنش نشون نداد حمامم رفتم به اب گرم مثل  همیشه ک تکون میخورد نخورد تا شب صبر کردم دیگه ترسیدم به شوهرم گفتم میخوام برم بیمارستان ساعت۸:۳۰بامادرم ومادرشوهرم رفتیم بیمارستان رفتم زایشگاه وموضوع رو گفتم گفتن معمولا ماه اخر بچه کم ترتکون میخوره ولی بخواب معاینت کنم معاینه کرد صفربود دوباره نوارقلب نینی روگرفت چهابارنامنظم بود گفت باید بستری بشی من بدون درد ساعت۱۱شب بستری شدم دیگه هی دستگاه نوارقلب بهم وصل بود تا صبح ک دکتر امد بهش گفتم اگه من مشکلی ندارم برم تا درد ک گرفتم بیام گفت نه دیگه نوارقلبا خوب نبوده آمپول فشاربرات میزنن آمپول رووصل کردن بادرجه کم تا چندساعت اول درد نداشتم پرستاروصدازدم بهش گفتم من درد ندارم درجشوزیادترکرد دیگه  کم کم مثل پریودی دردگرفتم تا شب که دوباره معاینم کردن وبازم صفربودم گفتش تحمل کن تا با معاینه کمکت کنم دوسانت شدم دردم بیشتر شد بعدش دوباره بهم یه شیاف دادن ک بیشتربشه درد دیگه لخته خون داشتم میتونستم دردوتحمل کنم ولی دکتر میگفت استانه ی دردت خیلی بالاست شکمت داره شل وسفت میشه تا ۱۲شب سرم بهم وصل بود دیگه قطعش کردن تا ۶صبح دوباره وصل کنن من دوش اب گرم میگرفتم با پیاده رویی میکردم دوباره صبح سرمووصل کردن ودردام دوباره شروع شد تا ظهر میتونستم تحمل کنم دیگه میگرفت ول میکرد کیسه ابمم زدن بیشترشدیگه خیلی زیاد بود ناله میکردم ب پرستاره گفتم میخوام زور بزنم معاینه کرد ۶تا بودم گفت نه تا ۱۰بشی  بعد دیگه نمیتونستم تحمل کنم گفت زور بزن ۸سانت شدم انقدرزور زدم تا سرش امدبردنم اتاق زایمان با کمک دکترا وزور زدن خودم ۵:۳۰عصر مهدی کوچولوم بدنیا امد اولش گریه نکرد خیلی ترسید دعامیکردم بعدش بهش نفس داد صداش درامد خیلی لذت بخشه اینم بگم زایمان سخته ولی نه دیگه انچنان ک بعضیا تعریف میکنن بعدش بردنم بخش مامانم ایناامدن پیشم نی نی, روهم اوردن برامون بهش شیردادم ولی به سختی میگرفت.  بعداز زایمان خیلی راحت میشه ادم سبک میشی ازهمه لحاظ یکم بخیه هااذیت میکنن ک اونم خوب میشه این همه سختی به الانش ک مهدی, شیرینی میکنه می ارزه این حس خوبو برای همتون ارزو میکنم... پایان

کاشکی میشود به گذشته برگشت و جبران کرد  

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

وای خدا تن و بدنم لرزید داشتی تعریف میکردی . من تو هفته ی ۳۵ ساعت ۷ صبح از خونه اومدم بیرون با بیهوشی کامل ۹ و نیم صبح پسرم تو بغلم داشت شیر میخورد . خیلی راحت و بی درد و استرس . سزارین شدم اما کوچکترین دردی الان ندارم و هرگز هرگز به طبیعی فکر هم نمیکنم و نخواهم کرد . 

مبارکه عزیزم ایشالا که همیشه صحیح و سلامت باشه.من که قسمت نشد لذت ببرم از بعد زایمانم و اون حس سبک شدن رو تجربه کنم چند دیقه بعد زایمانم با خونریزی شدید برگشتم و بعد کلی معاینه زجر آور بردنم اتاق عمل و بیهوشم کردن حتی نتونستم به نی نی شیر بدم😦

خدا خیرت بده . انقد همه از طبیعی بد تعریف میکنن انگار نه انگار تا نسلهای قبل ما همه ۱۰ ۱۲ تا طبیعی میزاییدن. تو ماشینو تو خونه و سر زمین و....

خدایا همه ی بچه هارو از نعمت امنیت ، سلامت و خانواده ای سالم بهرمند ساز  

الهی همیشه سالم و سلامت باشن آقا مهدی جان ...ممنون از این خاطرات زایمانتون کمی با خواندنش احساس آرامش کردم خدا کنه همه مامانا تحمل این دردا داشته باشن من کمی استرس دارم اما توکل به خدا ....منتظر حلما خانمم هستم ...ان شاالله بتونم تحمل کنم .

خدایا به داده ها و نداده هایت شکررررررر....خدایا دخترم در پناه خودت قرار بده ...و هیچ مادری در آرزوی داشتن فرزند چشم انتظار نذار....الهی آمین
وای خدا تن و بدنم لرزید داشتی تعریف میکردی . من تو هفته ی ۳۵ ساعت ۷ صبح از خونه اومدم بیرون با بیهوش ...

افرین به شما 

تیکر عروسیمه 😙😙😙یه دنیا ممنون میشم اگه یه صلوات برای زندگی منو شوهرم بفرستید
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2837
2834
2835
2108