۲۱ سالمه اختیار خودمو ندارم
هر جا مامانم میره منم باید برم
از اول عید اومدیم خونه مادرجونم اینا فقط عید دیدنی خونه دو سه نفر رفتیم همین
همیشه تو خونم
بیرون میخوام دور بزنم میگه نرو حرف در میارن
هیچجا نرفتم خسته شدم دلم پوسید ب خدا 💔
دخترداییم و دخترخالم اینا همه میرن گردش دور دور همراه خونوادشون
حسودیم میشه واقعا
کاش منم یه خونواده خوب داشتم کاش بابا داشتم
فردا سیزده بدر هیچ جا نمیریم بازم تو خونه
بهش میگم خسته شدم حوصلم سر رفت میگه تلویزیون نگاه کن
از بس سرم تو گوشی بود سر درد گرفتم
دلم تفریح میخواد 💔😭
سرکارم میرفتم گفت چون همه جا باید باهام باشه کارمم خراب شد
خسته شدم ب خدا