من تو یه خانواده پرجمعیت به دنیا اومدم پدرم یه کارگر ساده بود و مادرمم خونه دار ما یه خانواده آبرودار و بقول معروف سرمون تو لاک خودمون بود و با عزت و احترام زندگی میکردیم من بچه ی آخر بودم و از لحاظ سنی با خواهر و برادرام خیلی فاصله داشتم طوری که بچه هاشون یا همسن من بودن یا اینکه بزرگتر از من بودن فقط من مجرد بودم نمیدونم چجور بگم چون بیانم خوب نیست ولی تمام زندگی من حسرت و عقدس چون پدرومادرم خیلی باهام فاصله سنی داشتن مثلا اول مدرسه که میشد آرزو داشتم که منم با مامان و بابام برم لوازم تحریر بخرم ولی اونا اصلا این چیزها براشون معنی نداشت یا دوس داشتم بیان مدرسه درسمو بپرسن یا دوس داشتم منو ببرن پارک خلاصه بچگی هام خیلی به سختی گذشت مثلا یادمه که کلاس سوم بودم نصف شب در حدی دسشویی داشتم گریه میکردم گیر یواشکی ولی اونقد با مامانم رودربایستی داشتم که نمیتونستم بیدارش کنم من از لحاظ زیبایی خیلی زشت بودم بخاطر همین شده بودم یه دختر گیر گوشه گیر که فقط مینشستم درس میخوندم همیشه نزدیک عید میشد یه دل سیر گریه میکردم از عید متنفر بودم چون مامانم سفره نمینداخت یا اگر مینداخت هیچوقت هفت سین نمیخرید میگفت واسه چمونه یا هیچوقت تفریح نمیرفتیم چون پدرومادرم دیگه حالوحوصله نداشتن و من همیشه تنها بودم نزدیک عیدها که میشد خواهر ک برادرهام پول رو هم جمع میکردن و یه لباس برام میخریدن بعد با خونه خواهر و برادرهام میرفتم تفریح که اصلا بهم خوش نمیگذشت چون تحقیر میشدم دومادمونو هیچوقت نمیبخشم با شوخی هاش دلمو میشکست من بچه بودم بعضی چیزها برام مهم بود