2777
2789
عنوان

داستان زندگی من

14908 بازدید | 223 پست

سلام خانمها من امروز با نام کاربری جدید اومدم چون تو سایت همه منو میشناسن میخوام داستان زندگیمو بنویسم واقعا بلد نیستم بنویسم بعد کپی کنم در نتیجه اینجا رو قفل میکنم و تایپ میکنم بهد میذارم

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

من تو یه خانواده پرجمعیت به دنیا اومدم پدرم یه کارگر ساده بود و مادرمم خونه دار ما یه خانواده آبرودار و بقول معروف سرمون تو لاک خودمون بود و با عزت و احترام زندگی میکردیم من بچه ی آخر بودم و از لحاظ سنی با خواهر و برادرام خیلی فاصله داشتم طوری که بچه هاشون یا همسن من بودن یا اینکه بزرگتر از من بودن فقط من مجرد بودم نمیدونم چجور بگم چون بیانم خوب نیست ولی تمام زندگی من حسرت و عقدس چون پدرومادرم خیلی باهام فاصله سنی داشتن مثلا اول مدرسه که میشد آرزو داشتم که منم با مامان و بابام برم لوازم تحریر بخرم ولی اونا اصلا این چیزها براشون معنی نداشت یا دوس داشتم بیان مدرسه درسمو بپرسن یا دوس داشتم منو ببرن پارک خلاصه بچگی هام خیلی به سختی گذشت مثلا یادمه که کلاس سوم بودم نصف شب در حدی دسشویی داشتم گریه میکردم گیر یواشکی ولی اونقد با مامانم رودربایستی داشتم که نمیتونستم بیدارش کنم من از لحاظ زیبایی خیلی زشت بودم بخاطر همین شده بودم یه دختر گیر گوشه گیر که فقط مینشستم درس میخوندم همیشه نزدیک عید میشد یه دل سیر گریه میکردم از عید متنفر بودم چون مامانم سفره نمینداخت یا اگر مینداخت هیچوقت هفت سین نمیخرید میگفت واسه چمونه یا هیچوقت تفریح نمیرفتیم چون پدرومادرم دیگه حالوحوصله نداشتن و من همیشه تنها بودم نزدیک عیدها که میشد خواهر ک برادرهام پول رو هم جمع میکردن و یه لباس برام میخریدن بعد با خونه خواهر و برادرهام میرفتم تفریح که اصلا بهم خوش نمیگذشت چون تحقیر میشدم دومادمونو هیچوقت نمیبخشم با شوخی هاش دلمو میشکست من بچه بودم بعضی چیزها برام مهم بود

مثلا میگفت با حالت مسخره که درد دخترم رو سرت که همسن بودیم تمام وجودم از کینه و نفرت پر شده بود مامان و بابام حتی پول تو جیبی مدرسه بهم نمیدادن چون انگار من اصلا وجود نداشتم منم از لحاظ روحی داعون بودم چون خیلی هم زشت بودم مامانم خیلی خسیس بود و البته اینم بگم که ضعیف هم بودیم اونموقع یه قلک داشت و من چون پول توجیبی نداشتم مجبور بودم هرروز از قلکش دزدکی پول بردارم و بزرگترکه شدم و پریود شدم حتی نمیگلت که نواربهداشتز از کجا میاری منم از دستمال و پارچا استفاده میکردم یا از خواهرام میدزدیدم بخاطر این کارها فکر میکردم گناهکارترین آدم رو زمینم میگفتم من یه آدم پست فطرتم چون پول صدقه برمیداشتم پول از مامانم برمیداشتم خلاصه از خودم متنفرم تا رسیدم دوران دبیرستان چقد اون روزها حالم بد بود تمام کارهای خونه رو انجام میدادم مامان بابام پیر بودن و هرروز بهشون میرسیدم و رابطم با خواهرزادا و برادرزاده هام عالی شد طوری که تنها دلخوشیم بودن خیلی به هم وابسته شدیم ولی درست درست دراوج وابستگی اونا خواستگار براشون اومد و همه ازدواج کردن

من موندم و یه دنیا تنهایی و نگاا ترحم آمیز بقیا کا انشالله تو هم یا بخت برات بشه هرشب برای خدا نامه مینوشتم که خدایا منم دوس دارم ازدواج کنم خدایا منم نیاز به پشتیبان و همدم دارم خدایا منم برم سرخونه و زندگیم شرایطم خونه بابام بده هرشب گریه میکردم چون یدفه تنها شدم اونا همشون با شوهراشون بودن فقط من تنها بودم و ازشون فاصله گرفتم و درس خوندم و روزی هزاربار دعا میکردم ولی افسوس که خداجوابمو نداد دانشگاه دولتی قبول شدم با رتبه خوب ولی چون کسی رو نداشتم راهنماییم کنه رشته بدی زدم وارد دانشگاه شدم حتی یه نفر بهم نگاه هم نکردو یه پیشنهاد ساده دوستی هم نداشتم تمام وجودم ار عقدا پر شد از خدا گلایه کردم چون من زشتم کسی نمیاد طرفم  و ایمانمو از دست دادم و درسمم خیلی افت کرد و فارغ التحصیل شدم و همچنان بیگار و مجرد

خواهرزاده و برادرزاده هام بچه دارهم شدن که خیلی ضربه بهم وارد کرد شده بودم یه آدم حسود تا اینکه آخرهای دانشگام بود که یه پسر اومد پیشم و شمارمو ازم گرفت وای خدا داشتم از خوشحالی بال در میاوردم گفتم منم دیگه ازدواج مبکنم که شب بهم پیام داد و گفت که از خواهرزادت که ۵سال ازمن کوچیکتر بود خوشم میاد منم انگار دنیا رو سرم خراب شد گفتم من نمیدارم من ترو دوس دارم عین احمقها گفت چی میگی گفتم من ترومیخام خلاصه بعد از چندوقت بهم پیام داد گفت چرا اونشب رک بهم گفتی من ترو میخام واقعا از من خوشت میاد گفتم خیلی 

که چندشبی بهم دیگه پیام میدادیم و شماره خواهرزادمو نمیدادم خلاصه از سره عادت همیشه بهم پیام میداد و میگفت یکم چاق شو به خودت برس و از این حرفها اونموقع داداشام نمیذاشتن حتی پشت لبمو هم بگیرم محمد یه شب گفت عزیزم اگه پشته لبتو بگیری خیلی تغییر میکنی منم جسارت پیدو کردم و یواشکی گرفتم داداشم وقتی منو دید یکی زد تو دهنم درحالی که دختر خودش ابرو هم میگرفت منم خیلی گریه کردم و اونشب قرآنو بردم تو حیاط و بلندش کردم سمت آسمون و خدا رو به قران قسم دادم که کمکم کنه و ازدواج کنم با محمد یا هرکی دیگه فقط از این وضع خلاص بشم 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز