مهمون اومده بود خونمون
مامانم میگه ما به فلانی(یعنی من ) تا حالا نازکتر از گل نگفتیم هرچی بخواد پدرش قبل از اینکه شب بشه براش فراهم میکنه . نمیذارم تو خونه دست به سیاه و سفید بزنه . وقتی خوابگاهه نمیذاریم غذای خوابگاه بخوره همش براش سفارش میدیم از فلان جا بدون اینکه خودش چیزی بگه و ...
مهمونامون رفتن فقط یکی دوتا فامیل خیلی نزدیک مونده بودن (خانواده خالم مونده بودن فقط ). به مامانم میگم چرا دروغ میگی شما کی برای من همه چی فراهم کردیدد؟ از ۱۸ سالگی تا الان نزدیک ۴ ساله دارم التماس میکنم ماشین میخوام هنوز نخریدید (نگید برو سرکار خودت بخر. ده سالم کار کنم نمیتونم ماشین بخرم ولی خریدش برای بابام کاری نداره )
+روزی صدبار مامانم با من دعوا میکنه من همش کوتاه میام
خلاصه مامانم با گوشیش زد روی دستم گفت لیاقت نداری دیگه دست خودت نیست بعدم رفت تو اتاقش . الانم چشماش قرمزه میدونم گریه کرده
چه زندگی شادی دارم مننننننننننننننن