یه عمر به همه گفتم فکر خودکشی نکنیا خانوادت بعد تو نابود میشن چون کشیده بودم چون دردشو سالهات باهم حمل میکنم
ولی خودم دیگه نمیکشم از اینکه نزدیک۱۰ساله افسردگی ولم نمیکنه از اخلاقایه بابام از بی محلی های مامانم
حتی از خواهربزرگ بودن خستم از اینکه باید غصه خواهر بردارامو بخورم خستم از اینکه باید هواشون رو داشته باشم خستم
از تبعیض تو خانواد خستم از شوهرم که همچی براش مهمه الا من خستم
بابا منم هستم بخدا دیگه نمیکشم از دیشب تا حالا سردرد داره نابودم میکنه گردنم خشک شده
دیگه نمیتونم مرگ یبار شیون یبار دیگه باید تموم کنم همچیو
اینگار خدا خودشم بامن لجه هرچی که راجب من باشرو خراب میکنه اینگار ناف منو با غم غصه بریده
خدایا ازت گله دارم
دارم تقاص چیو پس میدم
دیگه از خودکشیم نمیترسم دیگه مهم نیست چی میشه از این بدتر نمیشه
دیگه مهم نیست بعد من چی میشه
چی میگن
فقط منتظرم برن بیرون همچی تموم کنم
میخوام بخوابم یه خواب طولانی
دیگه چشمام نمیبینه اینقد گریه کردم
نفسم بالا نمیاد