چند ساله ب خونه ما پاشو نزاشته زنگ زده بود خواهرش منم کنارش بودم گفتم بده تلفنو منم حرف بزنم دستم میشکست کاش تلفنو نمیگرفتم
گفتم سلام عمه ب خونه ما نمیای ها
برگشته میگه من شماهارو نمیشناسم با جدیت گفتم عههه ب شوخی برگشتم گفتم پس اونوق شما کی باشین
برگشته میگه من دیگ شماهارونمیشناسم گفتم خب بیا الان خونمون مارو بشناس
میگه ادم ی شامی ی ناهاری دعوت میکنه مگ کی دعوت کردی ما نیومدیم
کلا شوک شدم پشت تلفن یادم رف بگم (مگ شما مارو دعوت کردی تا حالا از وقتی ازدواج کردم ی بارم مارو مهمون غذات نکردی من باید ازت ناراحت باشم عمه بد ترکیب )
گفتم الان شام امادس بفرما شام چرا بهونه میاری
گف ن مرسی سرمون شلوغه گفتم باشه خدافظ قط کردم