دو شب پیش خونه ی مامانم دعوت بودیم، زن داداشمم بود
از اول قیافه گرفته بود،منم محل بهش نذاشتم،دیگه نگاهش هم نکردم ،یه بارم دیدم با تنفر نگام میکنه
نه فقط واسه من،واسه کل خانواده و حتی اون یکی عروسمون
بعدش من داداشمو خییلی دوس دارم،وسط مهمونی یه لبخند به عروسمون زدم و کمی باهاش حرف زدم،گفتم نره خونه دعوا کنه با داداشم😔
برگشتنی هم چون همسرم زودتر رفت سر کار ،با اونا برگشتم خونمون
اصلا دلم نمیخواست،ولی بازم بخاطر داداشم
چقدررر الان حس بدی دارم یاد اون شب میفتم
آخرش یخش واشد،وقتی منو رسوندن گفت تروخدا شب بیا پیش ما و چقدر از لباس دخترم تعریف کرد
تو مهمونی هم کل ظرفارو شست با کمک آبجیم
ولی میگم چرا هررر دفعه ،یعنی نود درصد مواقع اینجوری میکنه ولی اگه کسی باهاش این کارو کنه گریه میکنه🥲