شوهرم فقط یه برادر داره و ما فقط دوتا جاری هستیم
من عروس دوم هستم و جاریم ۱ سال زودتر از من ازدواج کردن قبل از اینکه من بیام انقدر مادر شوهرم و جاریم کارد و پنیر بودن که توی عروسیشون مادرشوهرم باجاریم قهر بودن همیشه مادرشوهرم غیبت جاریمو میکرد و نفرینش میکرد و گریه و زاری میکرد اینکه میگم گریه واقعا اشک میریخت ها میگعت اخه من غیر این دوتا پسر کسیو ندارم ...
من همیشه تلاشم و مبنای کارمو از همون اول اینجوری گذاشتم که با مادرشوهرم دوست باشم و به گفته خودش مثل دخترش باشم اما خیلی قدر نشناس و نمک نشناسه به شدت آدمه دهن بینی هست و دوقطبیه خونه من طبقه بالا مادرشوهرمه اما خونه جاریم مستقله و جدا هستن از وقتی اومدیم اینجا بخدا دره خونم همیشه به روشون بازه همش میگم اگه مامان خودم این پایین بود میلما روزی چتد بار میرفتم پیشش برای همین اصلا برام مسئله ای نبود مادر شوهرم دم به دیقه بچمو صدا بزنه یا بیاد خونمون اما حالا کار به حایی رسیده حس ریاست میکنه احساس میکنه هرمهمونی بخاد بیاد خونشون من باید برم کمکش بدم الان جاریمو با من باهم دعوت میکنه همش پیشه شوهرم گلایا منو میکنه که فاطمه باید زودتر بیاد کمکم کارا رو بکنه اما از جاریم هیچ انتظاری نداره و وقتی میاد احترام بیشتری به اون میزاره و اگ جاریه یه لیوان جابه جا کنه صد بار ازش تشکر میکنه با روی باز اما از من تشکر نمیکنه جلوی جاریم و من کمک که میدم کار آشپزخونه تموم میشه میگم کاری نداری دیگه تااا اونموقع به زور با یه لحن خاصی میگه نه دستت درد نکنه خیلی بیشعور و قدر نشناسه نمیدونم من خانواده ام اصلا اینجوری خاله زنک نیستن اصلا مامانم بین منو زن داداشم انقدر فرق نمیزاره اما مادر شوهرم بین من و جاریم که هردو عروس اون خانواده ایم و من و همسرم از هر لحاظ بیشتر و بیشتر کمک حالشونیم اینجوری رفتار میکنه؟ چند بار تصمیم گرفتم منم مثل خودش باشم و بی محلش کنم باور میکنید از ته قلبم ناراحت میشم و دلم نمیخاد اینجوری باشم و اعصابم بهم میریزه من دوس دارم بهش محبت کنم ولی محبت حالیش نیست من باید چطوری باهاش برخورد کنم توی این شب احیا ببین چطور منو بهم ریخته من ادمی نبودم که همچین چیزایی برام مهم باشه ولی انقد رفتاراش آزارم میده ناراحت شدم امشب دیگه خیلی دلم شکست 💔