امروز برا اولین بار بعد عقدم
رفتم کرمانشاه و با تمومممم استرس های ک داشتم با مادر شوهرم رو ب رو شدم با تموم مخالفتاش و نیومدن تو عقدپسرس
قلبم میخواس از جا در بیاد ی چادر سر کردم حجاب خوشمل زدم هدیه گرفتیم زنگ زدیم
گفت کیه شوهرم گفت باز کن مامان منم
اومد در باز کرد سلام کردم دسشو بوسیدم اونم بوسم کرد گریه کرد
منم گریم گرفت
باباشم تا شوهرمو دید گریه کرد
یه وضعی بودددد
نفس گیر از بس بغض قورت دادم سردرد گرفتم
همه سکوت کرده بودیم
مامانش اشک میریخت
منم لال شوهرمم ی مشت حرف زد با باباش رفتن بیرون
منم با مادر شوهری ک ندیده ایقد از من متنفر بود تنها شدم حرف زدیم
بهش گفتم تو ۵سال حاضر نشدی بیای منو ببینی و فقط گفتی نه
حالا قسمت شد و عروست شدم
و گفت شام بمونید گفتیم نه
گفت فرداشب بیاید خونه خودمون بخوابید ولی از دل ناراحت بود و دلم سوخت
حالا فرداشب اووووف نفس گیره نمیفهمم چ حرفی بزنم باهاش
ولی در کل فک میکردم بد برخورد کنه
خدایا شکرت همی ک شوهرم ب خانوادش برگشت و شاد شد کافیه