امروز مریض شدم تموم بدنم درد میکرد با حال بدم چون تولد شوهرم بود رفتم خونه مادرم کیک گرفتیم کادو گرفتیم اومدیم سوپرایزش کردیم دریغ از یک ذره ذوق کردن برگشت گفت مگه من بچم تولد چیه منم بخاطر اینکه مادرم ناراحت نشه یکم رقصیدم خندیدم به روی خودم نیاوردم مریض بودم حالم انقد بد بود تموم بدنم درد میکنه بهش گفتم مریض شدم برگشت جلو مامانم گفت انقد ک میخوری گفتم مریض شدم ویروس گرفتم چ ربطی ب خوردنم داره
بعدش چای اوردم نشستیم داشتیم کیک میخوردیم من رفتم قوری اوردم ک چای بریزم قوری گذاشتم سر سفره پسرم گریه گریه ک قوری بدع دستم خیلی داغ بود گفتم ن میسوزی بعدش پسرم خیلی بی ادبی میکرد همش چای و میریخت مامانمو میزد من عصبی شدم دعواش کردم گفتم مگع نمیگم قوری داغه یهو شوهرم عصبی شد جلو مادرم سرم داد کشید ک چرا بچرو دعوا میکنی قوری کوبید بع زمین چای ازش ریخت من به خاطر اینکه مامانم ناراحت نشه جلو اشکامو گرفتم بغضمو قورت دادم و هیچی نگفتم اما همیشه منو اذیتم میکنه هر سری ی کاری میکنه قلبمو تیکه تیکه میکنه حیف حیف ک هیچ پشتوانه ای ندارم وگرنه واسه همیشه میرفتم ...