چندروز پیشا
نشسته بودم پیش مامانم
یهو یه چیز جالب یادم اومد و بهش گفتم:
مامان فکرش رو میکردی
یه روز من بزرگ بشم
خوب بشم
بعد یکی از همون جوجه پاتولوژیست هایی که یه روز جواب آزمایش من و تو یه برگه نوشت «سلول های بدخیم دیده شد»
و داد دستت
حالا انقد عاشق دخترت بشه
که هیچی نتونه جلوش رو بگیره....؟
تا دو ساعت بغضی بود
امیدوارم ناممکن های زندگیتون همینطوری
ممکن بشن