یهو یاد حرف آدم گذشته ام افتادم و حالم بد شد
یکی از آشنا هامون خانواده اش نزدیک دو سه سال پیگیر بود که بیان خواستگاری و من از پسره خیلی بدم میومد و میگفتم نه پسره از اون پسرای بچه مثبت که ادعای خوبی و پاکی میکرد بود خودشو هم بالا میگرفت یجورایی
من به اصرار خانواده خودم و خانواده اون گفتم اوکی بزار بیان حرف بزنن ما با هم یه مدت در ارتباط بودیم گفتم شاید بتونم ازش خوشم بیاد دیدم نه هر چی میگذره بیشتر ازش متنفر میشم خیلی چندش بود منم بهش گفتم بهت علاقه ای ندارم و دیگه جوابش رو ندادم
بعد این پسره رفته بود گفته بود من به فلانی یعنی من هیچ علاقه ای نداشته و به اصرار خانواده رفتیم خواستگاری و این حرفا در حالی که وقتی من بهش گفتم علاقه ندارم بازم خانواده اش میومدن و حتی خود پسره به یکی از آشنا هامون گفته بود فلانی یعنی من راضی نمیشم دوباره برگردیم به هم
خیلی از حرفش دلم شکست تویی که منو دوست نداشتی و نمیخواستی چرا چند سال پیگیر بودین که بیاین خواستگاری که بعدش جلو فامیل اینجوری پشت سرم بگی
پسره خیلی چندش بود خییییلی از همون معلم هایی که فکر میکنن چون فرهنگیان قبول شدن یعنی خیلی اوکی ان