من چشمم معلولیت داه و ظاهر صورتمو زشت کرده ولی با این حال به خودم میرسم البته قرار عمل کنم ی داداش دارم که همش اختلاف دعوا با هم داشتیم و من فقط دفاع می کردم درباره حرفا و رفتار ناحق اون اونم منو کم نزده رومم چاقو کشید فرار کردم خلاصه تصمیم گرفتم برم دانشگاه ی شهر ریخت داشمو نبینم ماجرایی میشه مامانم میگه غلط میکنی بری منم از فکر دانشگاه اومدم بیرون که تعطیل شد بابامم ک همین وسطا به خاطر سرطان مرد بماند که به خاطر افسردگی بستری شدم ی بخش نظرتون چیه