اولین خوابم این بود که بیرون رفتم انگاری انقلاب شده و هیچکس پوشش و حجابی نداشت و دختروپسر انواع کارها توی اجتماع میکردن کسی کاریشون نداشت از بین همه اونا فقط من بودم که پوشش داشتم و چشامو بستم و زیرلبم گفتم خدایا منو از هرچی فساد و گناه هست حفظ کن و بعد با ترس از اینکه بیان بهم حمله کنن حجابمو بکنن دویدم طرف خونه عموم
خواب دومم هم این بود با یکی از فامیلا که دشمن خونیمون هستن رفتم بازار که ته این بازار هم باز دختروپسر ریختن رو هم حتی دختری بود داشت میدوید و اقای لختی دنبالش بود میخواست بگیرتش ببرتش اتاق وقتی این صحنه رو دیدم آنقدر وحشت کردم اون فامیلمون همونطور این مسیر بازارو ادامه میداد من برگشتم خواستم برم توی اتاقی قایم بشم که دیدم حتی بچه هایی اونجا بودن و باز فیلم مبتذل نگا میکردن و باز مسیرمو تغییر دادم و زدم بیرون
خواب سومم هم این بود که انگار یه خونه ای بودم که باز کارهای بدی میکردن باهم چه دختر چه پسر چه همجنس باهم و یه آقایی اونجا بود نمیدونم رئیسه چی به یکی میگه که منو بیاره تو اتاق من وحشت کردم جیغ میزدم بابامو صدا میکردم و از ترس نزاشتم دستش بهم بخوره پریدم تو یه اتاقی و درو قفل کردم واون پشت در میزد و من گریه میکردم
ببخشید طولانی شد من به هیچی فکر نمیکنم نمیدونم چرا همچین خوابایی میبینم چه تعبیری میتونن داشته باشن اخه پشت سرهم عجیب نیست