ببین از حموم اومده بودم سگ شده بودم انقدر که اعصابم له بودتا شب هیچکس جرئت نداشت بهم نزدیک بشه.
یاد بچگی هام افتادم به خاطر شاغل بودن پدر و مادرم بیشتر پیش مادر بزرگ و پدر بزرگم بودم بعد اونجا حموم میرفتم مشکل آب بود همش یخ میزدم جیغ زنون و گریه کنان میومدم رختکن صدا میکردم آب گرم بیارن برام یه وضعی بودها 😂😂😂