یه روز شیری در جنگل ازدواج میخواست بکنه و مراسم عروسی اش رو برگزار کنه
در مراسم عروسی اش همه حیوانات رو دعوت کرد از کوچک تا بزرگ ترین
تو مراسم موشی هم دعوت بود که مداوم داد میزد داداش مبارکه ی کففف مرتبببب بزنید داداش الهی خوشبخت بشیییی
یهویی یه ببری به ستوه اومد و رو به موش کرد و گفت :
ما حیوانات به این بزرگی تو اینجا حضور داریم تو چرا به این کوچیکی داری جیغ میزنی و شیر به این با اباهتی رو داداش خودت خطاب میکنی تو موشی اون شیره دیگه نبینم ازاین غلطا بکنیا
موش ام گفت آخه داداش من قبل از اینکه ازدواج بکنم خودم شیر بودم تازه موش شدم:)))