زندگی و ادمای ظالم اونقدر بهم فشار میارن که زورم به بچه داخل شکمم میرسه فقط
این دوران حاملگی وحشتناک ترین دوران بود برام از همه لحاظ نمیدونم چه بلایی قراره سر بچم بیاد با این همه فشار کع من داشتم
مادرشوهری که از اول بارداریم خونه و زندگی خودش را ول کرد و اومد اوار شد روی سر من و بچه های دخترش که هزاران بلا سر خونه و زنذگیم اوردن و همه ویام نابود شدن
حرفای وحشتناکش که مرده و زنده این بچه برام مهم نیس من فقط بچه های دخترم را دوست دارم
از طول سرویکس کوتاهم و اینکه بعضی وقتا وقتی کارای خونه را انجام میدادم فقط گریع میکردم از درد و فشار و همون ثانیه خونه مرتب شده توسط مادرشوهرم ترکیده میشد حس میکردم یه بچه نو پا دارم که این کارا میکنه هیی
توی این بارداری با این که بچه اولم بود اما کسی برام غذای ویارانه درس نکرد ، کسی نگفت بزار کمکت کن ، حتی خنده دار باشه یه شب مادر شوهرم جلوم توی قابلمه یه چی خورد و ظرفش پرت کرد ظرفشویی و رفت منم رفتم ظرفا بو کردم ببینم چیه خیلی دلم برای خودم میسوزه به خاطر همه درد هایی که کشیدم به خاطر یه دکتر رفتن اجازه به همسرم نمیداد که منو ببره و اگه همسرم میبرد قهر میکرد و طلا میخواست برای اشتی
هییی خیلی سخت گذشت و همه اون سخت هایی که گذشت من به بچم التماس میکردم که زنده نمونه خیلی دلم براش میسوزه من مادر خوبی نبودم براش کاش بمیرم