چندسال پیش ازدواج ناموفقی داشتم که اتفاقا بخاطر آسیب هایی که ازمادرم خوردم،چنان انتخابی داشتم. کلِ اون ازدواج یکسال بود که بخاطر فشار روانی و استرسی که داشتم ،مبتلا به ام اس شدم.
در حالِ حاضر مادرم مدام در حالِ گله شکایت به درگاه خدا و اهل بیته،مدام دیگرانو که ازدواج کردن بچه دارن با من غیرمستقیم مقایسه میکنه،مدام اینها رو میشنوم:فلانی چه بخت و اقبالی خدا بهش داده ولی مارو جزو آدم حساب نمیکنه،از خدا بدم اومده،نمی دونم فلان امام اگه حقه(!!!) تاوان کاری که با بچم کردنو ببینن،لعنت به بخت و اقبالم،کاش سگ شده بودم مادر نشده بودم،امروز داشتم میگفتم چقدر سفر مکه ای که رفته بودم خوب بود واقعا اون دوهفته رو خوشبخت بودم،برگشت گفت کاش مکه نرفته بودی ولی خوشبخت میشدی!(چه ربطی داره؟!)
مدام مدااااام مدااااام در حالِ بدوبیراه گفتن به مقدساتُ ناله کردنه.
متاهل بودنِ من انقدر مهمه؟!
دیگه جون به لبم کرده،اصلا فکر نمیکنه شاید شخصیت این بدیخت خورد شه که بخاطر وضعیتش انقدر ناله میکنمو به زمین و زمان بدوبیراه میگم!
تورو به هرکی می پرستین برای من دعا کنین این شبها،یا بمیرم راحت شم یا شفا بگیرم برم پی زندگی خودم...