خواب می دیدم بهم گفتند تو سال هاست که مردی (فوت شدی )! بعد گفتم اگه من مردم پس چرا هیچی از زمان مردنم و خاکسپاری و تونل سفید و ... یادم نمیاد؟
بعد با ناراحتی زیاد گفتم یعنی تموم این سالها که با سختی بین بقیه آدم ها سوار اتوبوس می شدم پیاده می شدم تو گرما و سرما برای گذران زندگی این طرف و اون طرف می رفتم هیج کدوم حساب نیست؟ من فقط یه روح سرگردون بودم بین بقیه زنده ها؟ اینهمه ذکری که می گفتم حساب نیست؟ گفتند ذکر فقط برای زنده ها حساب هست تو که مرده بودی ! بعد یکدفعه حس کردم چقدر بدبخت هستم. این که فکر می کردم بعد مرگ جام خوب هست ولی حتی اونهایی هم که عذاب دارن می شن اوضاعشون از من بهتر هست چون خدا بهشون توجه داره و داره به تکلیفشون رسیدگی می کنه ولی منو سالهاست رها کرده ! بعد به این فکر کردم تمام این سالها که بی محلی و نادیده گرفته شدن های اطرافیان تحمل می کردم هیچ اجر و ثوابی نداشته چون اصلا من وجود نداشتم اونها من نمی دیدن برای همین به من توجه نمی کردن!
بعد یکدفعه موندم که حالا من باید چیکار کنم؟ فایده نداره مثل قبل تلاش کنم! تو جای خودم ایستاده بودم و اصلا نمی دونستم باید چی کار کنم! از اون نمی دونم های بزرگی که سالها قراره بایستی و حتی ندونی به سمت چپ بری یا راست چون در نهایت هیچ فرقی به حالت نداره! تو برای همیشه تو این دنیا رها شدی!