چند روز پیش در دانشگاه خواستم گریه کنم... چون محال ترین چیز دنیا یعنی زیبایی رو ندارم... اشک ریختم و مواظب بودم کسی منو نبینه در این وضع... با خودم گفتم من چه موجود بدترکیبی هستم که هیچکسی عاشق من نمیشه! کسی دوسم نداره کسی ازم خوشش نمیاد... شاید دارم اشتباه میکنم ... نگاه مردم معنی داره و کسی بهم نگاه خوب نمیکنه میدوتم تو ذهنشون دارن به قیافه ام میخندن، شاید دارم اشتباه میکنم. کلی دختر پسر زیبا و معمولی باهم در دانشگاه میگشتند و من با خودم میگفتم از چه نعمت بزرگ محرومم 😭 خیلی سخته میدونم... مجبوری با این حقیقت تلخ زندگی کنی. همیشه دوست داشتم یه روز ذهن بقیه رو بتونم بخونم ببینم درموردم چی فکر میکنند..وقتی یه دختری رو نگاه میکنم این فکر ب ذهنم میاد : تو میخوای بری سراغ اون دختره؟! میدونی اون دختره باباش کیه و خونش کجاست؟ دختری که اینقدر خوشگله چرا با پسری مثل تو وارد رابطه شه؟ صد تا پسر بهتر از تو هستند که دنبالشن!
خلاصه اگه زیبا هستین قدر زیبایی تون رو بدونید... البته شاید من اونقدرها هم زشت نیستم... ولی اگه زشت نیستم پس چرا اینقدر تنها ام؟! نمیدونم...
خلاصه اونروز جوری بعد سالها سرکوب خودم و احساساتم دلم شکست جوری احساس درماندگی کردم که از چشمام سیل به راه افتاد! منم میخواستم دوست دختری رو داشتم قرار میذاشتیم ، منتظرش بودم و بهش گل میدادم... کلاس داشت شروع میشد و مجبور بودم دوباره برم سر کلاس تا باز اشک هامو پنهون کنم... چون کسی نباید بفهمه من برای چی چشمام تره و چرا گریه کرده ام! خیلی بد میشه!