مامانم یه خاله داشت شوهرش اموال داییمو بالاکشیده بود زبونش هم درازبود.مینشست جلو مامانم نفرین داییم میکرد(خاله مادرم)ومیگفت برم دنبال دعانویس که به خاک سیاه بشونمش،ازاون ماجراخیلی گذشته دایی من آدم شریفی بود ازشون شکایت نکردودرآخرهم باآبرو سه ساله فوت شدند.اما خاله به خاک سیاه نشسته.نفرینش برگشت به خودش
بالاخره منم مامان شدم.روز11اردیبهشت 1398 دخترکوچولوی من ساعت16و35 دقیقه به دنیا اومد😍😍😍