من متولد اسفند ۸۵ام اون ۷۸
بعد برام یه خواستگار اومده بود
پسره هم قد خودم بود بسیار لاغر و تو دلم نمیرفت اصلا شاید میشه گفت از منم یسانت کوتاه تر بود
آبروم میرفت بخدا کنارش راه برم خدا منو ببخشه
شرایط مالیش خوب بود اما خانواده بسیار ساده ای داشت مستأجر بودن
واینم بگم که ما زیر نظر خانواده صحبت میکردم من متوجه شدم که یجای کارش میلنگه
استوری شکست عشقی و اینا میزاشت هی خواستگاری اصلی رو مینداخت عقب
حالت آب نمک نگه داشتن من بود
منم ردش کردم بدرد نخور رو
حالا از اون روز لعنتی مامانم هی میره رو مهم رد کردی خوب بود چرا نرفتی
نمون سخت گیر شی
موقعیت خوبی داشت قد مهم نی توقع داری چهارشونه و هیکلی برات بیاد
هی من دارم قانعش میکنم بدردم نمیخورد مامان آدم لاشی بود من شناختمش
خاله ماله فالو داشت
هی میگه نه شاید قسمتت بود اشتباه کردی
یهو عصبی شدم مشتم زدم تو دیوار
گفتم مامان دهنتو ببند انقد بمن نگو قانعم نکن بدرک که تموم شد اه
حالا از دست من ناراحته